جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى * غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
و يا گفتهاند :
چون غرض آمد هنر پوشيده شد * صد حجاب از دل به سوى ديده شد
براى مثال جوان محصلى را در نظر مىگيريم . اين جوان از مدرسه برگشته فكر مىكند لازم است درسهايش را حاضر كند ، براى اين كار چندين ساعت بنشيند و بخواند و بنويسد و فكر كند ، زيرا بديهى است نتيجهء لاقيدى و تنبلى مردود شدن و جاهل ماندن و عقب ماندن و هزارها بدبختى است . اين نداى عقل اوست . در مقابل اين ندا ممكن است فريادى از شهوت و ميل به گردش و چشم چرانى و عياشى در وجود او باشد كه او را آرام نگذارد . بديهى است كه اگر اين فريادها زياد باشد ، جوان نداى عقل خود را نشنيده و چراغ فطرت را نديده مىگيرد و با خود مىگويد فعلًا برويم خوش باشيم تا ببينيم بعدها چه مىشود . پس اين گونه هواها و هوسها اگر در وجود انسان باشند تأثير عقل را ضعيف مىكنند ، اثر عقل را خنثى مىكنند ، و به تعبير ديگر اين هوا و هوسها با عقل آدمى دشمنى مىورزند . در حديث است كه امام صادق عليه السلام فرمود :
الْهَوى عَدُوُّ الْعَقْلِ « 1 » .
هوا و هوس دشمن عقل است .
على عليه السلام دربارهء عُجب و خودپسندى فرمود :
عُجْبُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ احَدُ حُسّادِ عَقْلِهِ « 2 » .
خودپسندى انسان يكى از امورى است كه با عقل وى حسادت و دشمنى مىورزد .
دربارهء طمع فرمود :
هامش
( 1 ) مصباح الشريعه ، باب 38 ، ص 223
( 2 ) نهج البلاغه ، حكمت 212