در روز معينى مسابقهء پهلوانى بدهد در حالى كه پشت همهء پهلوانان را به خاك رسانده بود . در شب جمعه به پيرزنى برمىخورد كه حلوا خير مىكند و از مردم هم التماس دعا دارد . پيرزن پورياى ولى را نمىشناخت ؛ جلو آمد و به او حلوا داد و گفت : حاجتى دارم ، براى من دعا كن . گفت : چه حاجتى ؟ پيرزن گفت : پسر من قهرمان كشور است و قهرمان ديگرى از خارج آمده و قرار است در همين روزها با پسرم مسابقه دهد . تمام زندگى ما با همين حقوق قهرمانى پسرم اداره مىشود . اگر پسر من زمين بخورد آبروى او كه رفته است هيچ ، تمام زندگى ما تباه مىشود و من پيرزن هم از بين مىروم . پورياى ولى گفت : مطمئن باش ، من دعا مىكنم . اين مرد فكر كرد كه فردا چه كنم ؟ آيا اگر قويتر از آن پهلوان بودم ، او را به زمين بزنم يا نه ؟ به اينجا رسيد كه قهرمان كسى است كه با هواى نفس خود مبارزه كند . روز موعد با طرف مقابل كشتى گرفت . خود را بسيار قوى يافت و او را بسيار ضعيف ، به طورى كه مىتوانست فوراً پشت او را به خاك برساند . ولى براى اينكه كسى نفهمد ، مدتى با او هماوردى كرد و بعد هم طورى خودش را سست كرد كه حريف ، او را به زمين زد و روى سينهاش نشست . نوشتهاند در همان وقت احساس كرد كه گويى خداى متعال قلبش را باز كرد ، گويى ملكوت را با قلب خود مىبيند ، چرا ؟ براى اينكه يك لحظه جهاد با نفس كرد . بعد همين مرد از اولياء اللَّه شد ، چرا ؟ چون الُمجاهِدُ مَنْ جاهَدَ نَفْسَه ، چون اشْجَعُ النّاسِ مَنْ غَلَبَ هَواهُ ، چون قهرمانىاى به خرج داد بالاتر از همهء قهرمانيهاى ديگر و همانطور كه پيغمبر اكرم فرمود : زورمند و قوى آن كسى نيست كه وزنه را بلند كند ، بلكه آن كسى است كه در ميدان مبارزه با نفس امّاره پيروز شود .
بالاتر از اين ، داستان على عليه السلام با عمرو بن عبدَوُد است ، قهرمانى كه به او فارِس يَليَل مىگفتند ، كسى كه يكتنه با هزار نفر برابرى مىكرد . در جنگ خندق ، مسلمين در يك طرف و دشمن در طرف ديگر خندق بودند به طورى كه دشمن نمىتوانست از آن عبور كند . چند نفر از كفار كه يكى از آنها عمرو بن عبدود بود ، خود را به هر طريقى شده به اين طرف خندق مىرسانند . اسب خود را جولان
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 593
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٩٣