او قفس است . خودش گفت :
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است * روم به روضهء رضوان كه مرغ آن چمنم
اين است كه عرفا بحث بسيار شيرينى دارند راجع به غربت انسان . جامى قطعهاى دارد كه مىگويد :
دلا تا كى در اين كاخ مجازى * كنى مانند طفلان خاكبازى
تويى آن دست پرور مرغ گستاخ * كه بودت آشيان بيرون از اين كاخ
چرا زان آشيان بيگانه گشتى * چو دونان مرغ اين ويرانه گشتى
خليل آسا دم از ملك يقين زن * نواى لااحب الافلين زن
و باز در اين زمينه مولوى خيلى عالى گفته . اصلًا ديباچهء مثنوى با نالهء غربت انسان آغاز مىشود :
بشنو از نى چون حكايت مىكند * از جداييها شكايت مىكند
چه تمثيل عالىاى است ! اين نالهء نى ، اين نالهاى كه به قول او شور در همهء جهان فكنده و همه را به تب حركت و به طرب و هيجان مىآورد ، نالهء چيست ؟ نالهء غربت است ، نالهء شوق است ، نالهء هجران است ، نالهء ميل به بازگشت است : من يك تكه چوب هستم ؛ چون مرا از نيستان بريدند و به اينجا آوردند اين نالهء غربت است كه در ميان شما تنها ماندهام ؛ شما يك عده انسانها هستيد ، يك عده سنگ و كلوخ و از اين حرفها ، من كه اينجا نيى نمىبينم ، من بايد برگردم به نيستان ، من ميان شما غريبم .
بشنو از نى چون حكايت مىكند * از جداييها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريدهاند * از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق * تا بگويم شرح درد اشتياق
ديباچهء مثنوى انصافاً شاهكارى است اما اگر انسان رموز عرفانى را بداند ، و تا انسان به كتب عرفا آشنا نباشد ، آن هم نه به كتابهاى فارسى كه كار ادبياتىهاست ( ادبياتىهاى ما مىروند چهار تا ديوان شعر را مىخوانند ، خيال مىكنند كه با رموز عرفانى آشنا هستند ) ، تا انسان كتب علمى عرفانى را - چه آنها كه در سير و سلوك نوشته شده و چه آنها كه در عرفانِ به اصطلاح فلسفى نوشته شده مثل كتابهاى محيى الدين - درست نخواند نمىتواند مثنوى يا حافظ را بفهمد ، محال و ممتنع است ،