اصلًا درك اينها كار اديب و ادبياتى به هيچ شكل نيست .
يك تشبيه شيرين ديگرى مولوى راجع به غربت انسان كرده است كه عجيب است . مثلى آورده از فيل و هندوستان . مىگويند فيل را از هندوستان مىآورند ، و هميشه به سر فيل مىكوبند تا حواسش به اينجا باشد ، همين قدر اين را از سرش برداريد به ياد هندوستان مىافتد ، و مىگويند فيل وقتى مىخوابد هندوستان را خواب مىبيند ، چرا ؟ براى اينكه اصلش از هندوستان است ، از آنجا آمده ، حب الوطن است « 1 » . مىگويد كه فيل هميشه هندوستان خواب مىبيند ، ولى الاغ كه هيچ وقت هندوستان خواب نمىبيند ، چون الاغ چنين سابقهء ذهنى ندارد ، وطنش آنجا نيست . آنوقت مىخواهد بگويد اينكه انسان آرزوى جاويدانى و خلود دارد و اينكه انسان جهان را با خودش بيگانه مىبيند و آرزوهاى خودش را آنچنان وسيع مىبيند كه تمام جهان براى آرزوهاى او كوچك است علتش اين است كه اينها همه آن يادگارهايى است كه از جهان ديگر دارد و آنچه در اينجا به صورت آرزو در انسان جلوه مىكند مثل آن چيزى است كه در عالم خواب بر فيل جلوه مىكند . فيل آنچه كه در بيدارى ديده و به يادش هست وقتى مىخوابد همان را خواب مىبيند ، انسان آنچه كه در جهان ماقبل الطبيعه مىديده است و با آن آشنايى دارد ، در اين دنيا كه براى او مثل خواب است - چون النّاسُ نِيامٌ فَاذا ماتُوا انْتَبَهوا « 2 » - به صورت آرزوها ، ميلها ، دردها ، شوقها و هجرانها در روحش منعكس مىشود . غير انسان اينچنين نيست . ( خيلى عالى است ! ) مىگويد :
پيل بايد تا چو خسبد اوستان * خواب بيند خطهء هندوستان
خر نبيند هيچ هندستان به خواب * كو ز هندستان نكرده است اقتراب
ذكر هندستان كند پيل از طلب * پس مصور گردد آن ذكرش به شب
مىخواهد بگويد اين حالتى كه در انسان هست مولود آن سابقهاى است كه از
هامش
( 1 ) شيخ بهايى قطعهاى دارد در نان و حلوا ، در زمينهء « حبّ الوطن من الايمان » بحث مىكند ، بعد مىگويد ولى :
اين وطن مصر و عراق و شام نيست .
اين وطن شهرى است كو را نام نيست .
و بعد در شعرهايش مىگويد كه پيغمبر هيچ وقت از اين وطنهاى خاكى مدح نمىكند ؛ حب الوطن يعنى حب به آن بازگشت كه بازگشت واقعى است .
( 2 ) بحارالانوار ، ج 4 / ص 42