چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است * روم به روضهء رضوان كه مرغ آن چمنم
تا آنجا كه مىگويد :
اگر ز خون دلم بوى شوق مىآيد « 1 » * عجب مدار كه همدرد نافهء ختنم
.
جدا شدنش از آنجا [ را بيان مىكند . ] مىخواهد بگويد اين نافهء ختن اين بوى خوشش را از چه دارد « 2 » ؟ از اين كه همجوار آهو بوده ، مدتى در زير شكم آهو - اين موجود زيبا كه ضرب المثل زيبايى است - بوده . اگر تو از خون دل من بوى مشك مىشنوى ، آخر من يك روزى با او بودهام .
طراز پيرهن زركشم مبين چون شمع * كه سوزهاست نهانى درون پيرهنم
در يك غزل ديگر در همين زمينه مىگويد :
چل سال بيش رفت كه من لاف مىزنم * كز چاكران پير مغان كمترين منم
هرگز به يمن عاطفت پير مىفروش * ساغر تهى نشد ز مىصاف روشنم
مىخواهد بگويد در تمام اين مدتى كه من در سلوك بودم هميشه فيض مىگرفتم و الهامات و اشراقات و مكاشفات داشتهام .
از جاه عشق و دولت رندان پاكباز * پيوسته صدر مصطبهها بود مسكنم
در شأن من به دُردكشى ظنّ بد مبر * كآلوده گشت جامه ولى پاكدامنم
اين « آلوده گشت جامه ولى پاكدامنم » همان مسئلهء بدنامى است « 3 » ، يعنى شكستن نام و ننگ ، يك روشى اندكى شبيه ملامتى كه شايد در حافظ هم بوده ، يعنى تظاهر كردن به يك چيزهايى بر خلاف آنچه كه هست ، يعنى خوب باشد و به بدى در ميان عوام تظاهر كند . اين يك روشى بوده كه اينها داشتهاند ، حالا اين روش خوب است يا بد ، من كار ندارم ، ولى چنين روشى بوده . تا آنجا كه مىگويد :
شهباز دست پادشهم اين چه حالت است * كز ياد بردهاند هواى نشيمنم
البته اين يك شعر را انسان احتمال مىدهد كه در آن واحد دو معنى داشته باشد ، هم نظر داشته باشد به پادشاه زمان خودش ، روابط انسانى خودش با او را
هامش
( 1 ) بعضى نسخهها مىگويند « بوى عشق مىآيد » .
( 2 ) البته در عالم شعر اين تشبيه را به كار مىبرند .
( 3 ) اگر فرصتى شد ، در مسئلهء نيكنامى و بدنامى سخن خواهيم گفت .