تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
آنجا آمده است . حافظ هم كه در اين زمينه ديديم كه مىگويد :
كه‌اى بلند نظر شاهباز سدره نشين * نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است
باز انسان را مثل يك مرغى مىداند كه از آشيانهء خودش آواره شده ، آمده در خرابه . آن آشيانه است اين خرابه . در منطق حافظ ، انسان مرغ بيرون از آشيانه و جا گرفته در خرابه است . در جاى ديگر كه به اصطلاح آن را « آهوى وحشى » مىنامند - و زياد هم هست - اشعارى دوبيتى دوبيتى دارد كه غزل نيست كه همه رديف و قافيه داشته باشد . در آنجا به نظر من حافظ تمام سعىاش همين است كه غربت انسان را نشان بدهد . انسان را تشبيه مىكند به آن آهوى وحشى - يعنى آهوى غير اهلى - كه او را گرفته‌اند و از خيل آهوان جدا مانده است ، مىگويد :
الااى آهوى وحشى كجايى * مرا با توست چندين آشنايى
دو تنها و دو سرگردان دو بىكس * دد و دامت كمين از پيش و از پس
بيا تا حال يكديگر بدانيم * مراد هم بجوييم ار توانيم
كه مىبينم كه اين دشت مشوّش * چراگاهى ندارد خرّم و خوش « 1 »
كه خواهد شد بگوييداى رفيقان * رفيق بىكسان يار غريبان
غريب فقط با غريب مىتواند رفيق باشد . آن شعر معروف امرء القيس چنين است :
اجارَتَنا ا نّا غَريبانِ هيهُنا * وَ كُلُ غَريبٍ لِلْغَريبِ نَسيب
يعنى غريب با غريب قوم و خويش است ، دوتا غريب وقتى همديگر را پيدا مىكنند مثل اين است كه دوتا قوم و خويش هستند .
كه خواهد شد بگوييداى رفيقان * رفيق بىكسان يار غريبان
مگر خضر مبارك پى درآيد * ز يمن همتش كارى گشايد
مگر وقت وفا پروردن آمد * كه فالم « لا تَذَرْنِي فَرْداً » آمد
«
لا تَذَرْنِي فَرْداً
» در تعبير عرفانى يعنى خدايا مرا در طبيعت باقى نگذار ، يعنى به من توفيق بده كه از سراى طبيعت عبور كنم . اگر انسان در طبيعت بماند و نتواند خودش را به ماوراء طبيعت برگرداند ، در واقع در تبعيدگاه و در غربت بسر برده است ، مثل « سيبرى » است .
هامش
( 1 ) [ يعنى ] اينجا جاى مناسبى نيست .