تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
بخواهد بيان كند ، و هم در عين حال معنى عرفانى خودش را مىگويد . اين هم يك مسئله .

غربت انسان در جهان

به دنبال اين مسئله دربارهء انسان ، يك مسئلهء ديگر در ميان عرفا مطرح است كه تابع اين مسئله است و آن مسأله‌اى است كه به نام « غربت انسان در جهان » طرح مىشود . مىبينيد در ادبيات عرفانى ، انسان در دنيا حكم يك فردى را دارد كه در بلاد غربت بسر مىبرد ، چه جور احساس غربت و احساس بيگانگى و احساس عدم تجانس مىكند ؟ بعد از هزارسال كه عرفا اين حرفها را زده‌اند حالا تازه فرنگيها در فلسفه‌هاى جديد مسئلهء غربت انسان را مطرح كرده‌اند آن هم به يك شكل كثيف پليدى . ولى اين احساس واقعاً در انسان هست . انسان در اين جهان يك نوع احساس بيگانگى با همهء اين عالم مىكند و يك نوع احساس غربت در همهء عالم مىكند ؛ چرا ؟ مىگويند براى اين است كه ما ، آنكه « ما » ى واقعى ماست كه همان روح الهى (
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي
) است ، از جاى ديگر به اينجا افاضه شده و بايد برگردد ، وطن اصلىاش اينجا نيست ، جاى ديگر است . از جاى ديگر آمده و بايد به آنجا برگردد ، پس وطنش اينجا نيست ، اينجا وطن سنگ است ، وطن خاك است ، وطن كلوخ است ، وطن گياه است ، وطن سگ است ، وطن حيوان است ، يعنى موجودات صددرصد طبيعى ، ولى ما يك موجود صددرصد طبيعى نيستيم ، آن واقعيت ما واقعيت ماوراء الطبيعى است ، وطن اصلى ما آنجاست ، ما را از آنجا جدا كرده‌اند . اين است كه ما در اينجا غريب هستيم . آنوقت در اين موضوع غربت چه سخنان عالى و لطيفى گفته‌اند ! . داستان طوطى را در مثنوى شنيده‌ايد كه مىگويد تاجرى بود و يك طوطى داشت ( و طوطى را معمولًا از هندوستان مىآورند ) . وقتى كه مىخواست به هندوستان برود بچه‌ها را جمع كرد ، از جمله طوطى هم آنجا بود ، گفت حالا هر سفارشى داريد بگوييد تا وقتى از سفر برمىگردم براى شما سوغاتى بياورم . هركسى يك چيزى گفت و طوطى گفت من حرفى ندارم غير از اينكه آنجا وقتى مىروى در باغستانها ، طوطيها را كه مىبينى ، فقط بگو كه شما هم يك نفرى از خودتان ، يكى كه هم جنس شماست اينجا نزد من در قفس است و شرح حال مرا
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 425 | مرتضى مطهرى