ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمدهايم * از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
اشاره به داستان آدم است با تعبير عرفانىاش ، داستان عصيان آدم و رانده شدنش و . . .
رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم * تا به اقليم وجود اين همه راه آمدهايم
گفتيم عارف هستى را مولود عشق مىداند ( كُنْتُ كَنْزاً مَخْفيّاً فَاحْبَبْتُ انْ اعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ ) .
سبزهء خط تو ديديم و ز بستان بهشت * به طلبكارى اين مهر گياه آمدهايم
ما از آنجا به اينجا آمدهايم .
با چنين گنج كه شد خازن او روح امين « 1 » * به گدايى به در خانهء شاه آمدهايم
.
در عين حال آمدهايم اينجا كامل شويم ، به فعليت برسيم و برگرديم .
لنگر حلم تواى كشتى توفيق كجاست * كه در اين بحر كرم غرق گناه آمدهايم
آبرو مىروداى ابر خطاپوش ببار * كه به ديوان عمل نامه سياه آمدهايم
در يك غزل ديگرش همين مسئلهء « انسان قبل الدنيا » را به اين صورت مىگويد :
فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم * بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست * چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد در اين دير خراب آبادم
البته اين كه « آدم آورد » از نظر عارف يك نقصى است كه مقدمهء كمال است ، يك عصيانى است كه منجر به مغفرت و توبه و بازگشت مىشود . اصلًا كمال آدم در
هامش
( 1 ) با چه سرمايهء عظيمى !