عصيان بود ولى نه در عصيان از آن جهت كه عصيان است . عصيان اگر عصيان باشد و متوقف بشود ، آن نزول است و انحطاط و سقوط ، ولى اگر منجر به توبه و بازگشت بشود ، آن كمال است .
سايهء طوبى و دلجويى حور و لب حوض * به هواى سر كوى تو برفت از يادم
آنچه كه در آنجا بود همه را فراموش كرديم ، حالا اينجا به جاى خيلى بالاتر مىرويم . در غزل ديگرى همين مطلب را مىگويد ، و حافظ روى اين مطلب خيلى تكيه دارد :
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب * سروش عالم غيبم چه مژدهها داده است
كهاى بلندنظر شاهباز سدره نشين * نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است
تو را ز كنگرهء عرش مىزنند صفير * ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
باز غزل ديگر :
حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم « 1 » * خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم « 2 »
.
من حقيقتاً تعجب مىكنم از يك عده مردمى كه مثل اينكه دستى و دستگاهى هست كه حالا هرجور هست امثال حافظ را به يك شكلى مسخ كنند كه از اين راه و به اين وسيله بالاخره به جاى اينكه فكر مردم را بالا ببرند و تعالى بدهند ، مردم را به سوى فساد و تباهى و انحراف سوق بدهند . مىگويند اصلًا حافظ معتقد به معاد و عالم بعد از مرگ نبوده ؛ حالا خود بيچاره چه مىگويد ، آنها چه مىگويند .
حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم * خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
هامش
( 1 ) تن را تشبيه كرده به غبارى كه روى اين چهره را مىگيرد .
( 2 ) اين تن را رها كنم و بروم .