نمىتوانستند تحمل كنند . اين سِر را او نبايد آشكار مىكرد و آشكار كرد و غيرت حق او را بهدار آويخت . « جرمش » مىخواهد بگويد جرمش پيش حق اين بود نه جرمش پيش مردم .
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند * جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد
فيض روح القدس ار باز « 1 » مدد فرمايد * ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مىكرد
.
اگر فيض الهى ، عنايت الهى برسد [ ديگران هم آنچه را كه حضرت مسيح انجام مىداد انجام مىدهند ؛ ] آن معجزههاى عيسوى در اثر اتصال به حق است .
آن كه چون غنچه دلش راز حقيقت بنهفت * ورق خاطر از اين نكته محشّى مىكرد
آن كه اسرارِ پنهان داشت ، در حاشيهء قلبش اين نكتهها را نوشته بود .
در اين زمينه هم باز حافظ اشعار ديگرى دارد ، مسئلهء مظهريت اتمّ انسان كه در عرفان باب بسيار وسيعى است و حافظ هم بسيار در اين موضوع سخن گفته كه همين شعرش در اينجا كافى است .
انسان قبل الدنيا
يكى ديگر از مسائل جهان بينى عرفانى در زمينهء انسان ، مسئلهء انسان قبل الدنيا است . در ديد عرفانى ، انسان يك موجود خاكى نيست ، بر خلاف ديدهاى مادى و برخى از ديدهاى فلسفى كه مىگويند در طبيعت يك فعل و انفعالهايى شد و انسان به وجود آمد و روح و روان انسان هم شيئى است مولود اين . در جهان بينى عرفانى انسان يك موطنى قبل از اين دنيا دارد ، البته نه به آن معناى افلاطونى كه حتماً اينجور باشد كه روح انسان به همين صورت شخصى و فردى در يك جهان ديگرى بوده ، مثل مرغى كه مىآيد در آشيانه جا مىگيرد و مىخواهد برود ؛ نه ، مىخواهد بگويد اصلش از آنجاست ، پرتوى است كه از آنجا تابيده و بعد به آنجا هم بازگشت مىكند . اين هم در اشعار حافظ زياد آمده است . حالا بعضى اشعارش را برايتان مىخوانم . غزلى خيلى عالى دارد كه مىگويد :
هامش
( 1 ) يا « يار » ولى اغلب « باز » مىنويسند .