انسان ببيند همه چيز را مىبيند . حافظ در اينجا خيلى شاهكار به خرج داده ، يكى آن غزل معروفش است كه مىگويد :
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد * وانچه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون است « 1 » * طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد
بيدلى در همه احوال خدا با او بود * او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد « 2 »
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش * كو به تأييد نظر حل معما مىكرد
ديدمش خرّم و خندان قدح باده به دست * واندر آن آينه صدگونه تماشا مىكرد
« قدح باده » بدون شك يعنى قلب خودش ، يعنى پير مغان در قلب خودش مطالعه مىكرد .
گفتم اين جام جهان بين به تو كى داد حكيم * گفت آن روز كه اين گنبد مينا مىكرد
از اينجاها آدم مىفهمد كه جام حافظ ، مىحافظ ، پير مغان ، اينها چه معنى مىدهد .
اين همه شعبدهها عقل كه مىكرد اينجا * سامرى پيش عصا و يد بيضا مىكرد
اين ، تحقير عقل است در مقابل عشق . عقل در مقابل عشق چه مىتواند بكند ؟ عقل ، سامرى است در مقابل عشق كه موسى است .
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند * جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد
داستان حلّاج را مىخواهد بگويد كه او رسيده بود به همان مرحلهاى كه پير مغان رسيده بود كه در آنجا ديگر خودش فانى بود و او خود را نمىديد ، او « ا نَا » كه مىگفت حلّاج نبود كه « انا » مىگفت ، او ذات حق بود كه « انا » مىگفت ولى مردم كه
هامش
( 1 ) يعنى خدا
( 2 ) سؤال : در بيت « گوهرى كز صدف . . . » خدا را خارج از كون و مكان مىداند ولى در شعر بعدش مىگويد : « بيدلى در همه احوال خدا با او بود » آيا اين تناقض نيست ؟ .
پاسخ : نه ، چون خدا در صدف كون و مكان نيست ، دل هم خارج از صدف كون و مكان است .