تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
دل گرچه در اين باديه بسيار شتافت * يك موى ندانست ولى موى شكافت
اندر دل من هزار خورشيد بتافت * آخر به كمال ذره‌اى راه نيافت
يا خيام مىگويد :
آنان كه محيط فضل و آداب شدند * در جمع علوم شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك نبردند به روز * گفتند فسانه‌اى و در خواب شدند
عارف مىخواهد بگويد كه اگر كسى خيال كند از راه حكمت و فلسفه كه راه عقل و فكر است انسان به آن هدف خودش كه پى بردن به رمز و راز هستى است مىرسد اشتباه مىكند ، راه عشق را بايد طى كند كه راه عرفان و سلوك است . در راه عقل ، انسان خودش يك جا ايستاده فكرش مىخواهد كار كند ، در راه عشق انسان به تمام وجودش به سوى او پرواز مىكند . اين است كه مىگويد :
حديث از مطرب و مىگوى و راز دهر كمتر جو * كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
تازه عارف هم دنبال راز دهر نمىرود ، دنبال خود آن اصل مطلب مىرود ولى او را كه پيدا كرد راز دهر هم برايش كشف شده ؛ و بعلاوه با اشعار قبل :
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنى است * به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را
با اين حرفها آيا اصلًا مىشود احتمال داد كه مقصودش اين حرف مهملى است كه اينها دارند به اين شعر حافظ نسبت مىدهند ؟ . و باز اشعار ديگرى در همين زمينه حافظ دارد . حافظ با دو طايفه در اين مسئله اختلاف نظر دارد ، گاهى فيلسوف را مخاطب قرار مىدهد و مىگويد از فلسفه انسان به جايى نمىرسد ، گاهى زاهد را ، مىخواهد بگويد از زهد خشك و عبادت خشك انسان به جايى نمىرسد ، راه فقط راه عشق است . مثلًا در يك شعرش مىگويد :
نشوى واقف يك نكته ز اسرار وجود * تا نه سرگشته شوى دايرهء امكان را
اين سرگشتگى همان سرگشتگى عشق يعنى جنون عشق است : تا از اين راه وارد نشوى امكان ندارد [ به سرّى از اسرار وجود آگاه شوى ] . گاهى خطاب به زاهد مىگويد :
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 418 | مرتضى مطهرى