ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنى است * به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را
مىخواهد بگويد جمال و زيبايى او بىنياز از عشق ورزى ماست ، او گلى است كه از نغمه سرايى بلبلها بىنياز است ( انَّ اللَّهَ خَلَقَ الْخَلْقَ حينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاً عَنْ طاعَتِهِمْ ) « 1 » ، او بىنياز مطلق است از طاعت ما ، از عشق ورزى ما ، از عبادت ما و از همه چيز .
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنى است * به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را
من از آن حسن روز افزون كه يوسف داشت دانستم * كه عشق از پردهء عصمت برون آرد زليخا را
اگر دشنام فرمايى وگر نفرين ، دعا گويم * جواب تلخ مىزيبد لب لعل شكرخا را
يعنى اگر مرا برانى باز هم از تو نمىرنجم . مىخواهد بگويد كه در بلاى تو هم نه فقط صابرم بلكه شاكرم .
نصيحت گوش كن جانا كه از جان دوستتر دارند * جوانان سعادتمند پند پير دانا را
آن پند چيست ؟
حديث از مطرب و مىگوى و راز دهر كمتر جو * كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
اينجا حافظ چه مىخواهد بگويد ؟ خيلى واضح است . در دهها شعر ديگر قرينه دارد . ترجيح عالم عرفان است بر عالم فلسفه ، ترجيح راه عشق است بر راه عقل .
تنها حافظ اين حرف را نزده ، همهء عرفا اين حرف را مىزنند . اختلاف فيلسوف و عارف در اين است . فيلسوف هم مىخواهد به راز جهان پى ببرد ، عارف هم مىخواهد به راز جهان پى ببرد ؛ او هم مىخواهد به حقيقت برسد ، اين هم مىخواهد به حقيقت برسد ؛ اما فيلسوف بعد از سالهاى خيلى زياد ، آخر عمرش كه مىرسد مىبينيد كه اظهار عجز مىكند ، مىگويد : « معلومم شد كه هيچ معلوم نشد » ( مىگويند از فخر رازى است ) يا بوعلى مىگويد :
هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، خطبهء 191