نظام را مىبيند و در مجموع نظام نقصى اساساً وجود ندارد . مجموع نظام همانى است كه خودش تعبير كرده به جلوهء ذات حق ، سايهء ذات حق ؛ و به قول خودشان ظلّ « جميل » جميل است ، سايهء « زيبا » زيباست ، عكس « زيبا » زيباست . آن كه ديدش جزئى است نمىتواند عكس « زيبا » را ببيند ، او قطعهاى از عكس را مىبيند ، جزئى از عكس را مىبيند . مخصوصاً كه در يكى دو بيت بعدش اشعارى دارد كه باز حكايت مىكند از نهايت زيبابينى و خوش بينى ؛ مىگويد :
چشمم از آينه داران خط و خالش گشت * لبم از بوسه ربايان بر و دوشش باد
يعنى در چشم من آنچه كه مىبينم خط و خال است ، اشاره به :
« جهان چون خط و خال و چشم و ابروست * كه هرچيزى به جاى خويش نيكوست »
نرگس مست نوازش كن مردم دارش * خون عاشق به قدحگر بخورد نوشش باد
از همهء اشعار ، آن كه دربارهء آن بيشتر روى اين جهت استدلال كردهاند همين شعر است ( پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت . . . ) كه اين هم تكليفش همينطور كه عرض كردم روشن شد .
يك عده اشعار ديگر هم بود كه ما در گذشته صحبت كرديم ، آنها هم عيناً مثل همين شعرهاست ، كه اكنون عرض مىكنيم .
در بعضى از اشعار ، حافظ چيزى مىگويد كه [ برخى ] چنين گمان كردهاند كه [ وى مىگويد ] بله ، ما از راه فكر و فلسفه و اين حرفها رفتيم ( غير از اين هم كه ديگر راهى نيست ) ، به جايى نرسيديم ، مأيوس شديم ، گفتيم ديگر عمر را به اين حرفها نبايد تلف كرد ، پس لااقل حالا كه به جايى نمىرسيم ، از اين فرصت چند روزهء عمر استفاده كنيم و خلاصه بزنيم به در عياشى . از جمله بيت معروفى هست كه مىگويد :
حديث از مطرب و مىگوى و راز دهر كمتر جو * كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
اول غزل اين است :
اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را * به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را