تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
دل آرا شاهدى در حجلهء غيب * مبرّا دامنش از تهمت عيب
برون زد خيمه ز اقليم تقدس * تجلى كرد در آفاق و انفس
ز هر آيينه‌اى بنمود رويى * به هرجا خاست از وى گفتگويى
از او يك لُمعه بر ملك و ملك تافت * ملك سرگشته را چونان فلك يافت
همه سبّوحيان سبّوح جويان * شدند از بىخودى ، سبّوح گويان
از آن لمعه ، فروغى بر گل افتاد * ز گل شورى به جان بلبل افتاد
رخ خود شمع از آن آتش برافروخت * به هر كاشانه صد پروانه را سوخت
ز نورش تافت بر خورشيد يك تاب * برون آورد نيلوفر سر از آب
ز رويش ، روى خويش آراست ليلى * به هر مويش ز مجنون خاست ميلى
جمال اوست هرجا جلوه كرده * ز معشوقان عالم بسته پرده
به هر پرده كه بينى ، پردگى اوست * قضا جنبان هر دل بردگى اوست
به عشق اوست دل را زندگانى * به عشق اوست جان را كامرانى
دلى كو عاشق خوبان دلجوست * اگر داند وگر نى ، عاشق اوست
تويى آيينه ، او آيينه آرا * تويى پوشيده و او آشكارا
چو نيكو بنگرى ، آيينه هم اوست * نه تنها گنج او ، گنجينه هم اوست
« من » و « تو » در ميان كارى نداريم * به جز بيهوده ، پندارى نداريم « 1 »
. شايد سى سال پيش بود در قم كه من اينها را نوشتم . بله ، حافظ مىگويد :
خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت * به قصد جان من زار ناتوان انداخت
در واقع به منزلهء يك دامى است كه انداخته براى كشيدن ، چون « فَاحْبَبْتُ انْ اعْرَفَ » ، براى اينكه موجودات را بيافريند و بكِشد به سوى خود . كمال اشياء در اين است كه به سوى او برگردند .
نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود « 2 » * زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
. خيال نكن كه محبت چيزى است كه بعدها پيدا شده ، مثل اين حرفهايى كه طبيعيون
هامش
( 1 ) هفت اورنگ ، مثنوى يوسف و زليخا ( 2 ) عالم نبود و عشق بود ( تقدم عشق بر عالم ) .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 404 | مرتضى مطهرى