عكس روى تو چو در آينهء جام افتاد « 1 » * عارف از خندهء مىدر طمع خام افتاد
.
اين يك مطلب خيلى دقيقى است در عرفان ، يعنى به اصطلاح « غلطهء عارف » كه يك تجلى بر عارف مىشود و او در آن تجلى گاهى اشتباه مىكند ، يعنى مثلًا به حقيقت هنوز نرسيده ، بين راه است ، خيال مىكند كه به حقيقت رسيده ، و آنهايى كه پخته هستند مىفهمند كه به قول حافظ اين طمعِ خام است ، هنوز به حقيقت نرسيدهاند .
يكى از بزرگان بسيار بزرگ عصر ما كه البته از مجتهدين و مراجع تقليد بود « 2 » ، حالات خيلى خوبى داشته . اين حالت كه براى خيلىها پيدا مىشود و خيلىها كه اشتباه مىكنند همين است [ براى او نيز رخ داده بود . ] يك كسى كه با ايشان بيشتر رفت و آمد داشته [ از قول وى نقل كرده بود ] كه از حرم حضرت امير عليه السلام بيرون آمدم و يك مرتبه احساس كردم كه مثل اينكه تمام جهان از من ريزش مىكند ، يك ولايت كلى بر همهء جهان دارم و همه چيز از من فيض مىگيرد . فهميدم كه من شايستهء چنين مقامى نيستم و اين هر جا هست خلاصه يك غلطى و يك اشتباهى رخ داده كه من چنين چيزى هستم . زمستان بود . از آنجا حركت كردم مشرف شدم كاظمين ( روى حسابى كه پيش خودش داشته ) و روى سنگهاى پاى ضريح حضرت آنقدر سرم را به زمين زدم و گريه كردم و اشك ريختم تا آخر حقيقت بر من روشن شد و فهميدم چه بوده كه من آن را اينجور خيال كردم .
« عكس روى تو چو در آينهء جام افتاد » .
اينجا آينهء جام خود انسان است ، قلب انسان است ( اين تعبير دومى است كه مىخواستم بگويم ) . در اين حكايتى كه نقل كردم ممكن است مقصود اين باشد .
« عارف از خندهء مىدر طمع خام افتاد » .
« مِى » خنديد براى او ، اشتباه كرد ، خيال كرد خودش است ؛ جلوهاش پيدا شد ، خيال كرد خودش است ، خيال كرد رسيده . محل شاهد من در اين مطلب نبود ، مطلب ما اين بود كه تجلى ، واحد است . مىگويد :
هامش
( 1 ) مقصود از « آينهء جام » به تعبير عرفا اعيان ثابته است ، ماهيات اشياء است .
( 2 ) چندين سال است كه فوت كرده . چون نمىدانم راضى هست يا نه ، اسمش را نمىبرم . بسيار مرد بزرگوارى بود و در نجف بود .