تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد * اين همه نقش در آئينهء اوهام افتاد
خيلى عجيب است ، واقعاً اين بيان در حد قريب به اعجاز است .
اين همه عكس مىو نقش مخالف كه نمود * يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد
غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد * كز كجا سرّ غمش در دهن عام افتاد
عارف وقتى كه به آن مقام كمال خودش مىرسد ، يك مرتبه مىبيند تمام اشياء با او همزبان‌اند ، [ با خود مىگويد ] از كجا همه او را مىشناسند ؟ تنها من عارف نيستم ، همه عارف هستند .
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم * اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
غزل ديگرى دارد كه با اين شعر شروع مىشود :
دردم از يار است و درمان نيز هم « 1 » * دل فداى او شد و جان نيز هم
. بعد چند شعر دارد كه اين شعر محل بحث ماست :
هر دو عالم يك فروغ روى اوست * گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
غزل ديگرى دارد ، مىگويد :
خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت * به قصد جان من زار ناتوان انداخت
عرض كرديم اينها مىگويند نيروى به وجود آورندهء عالم عشق است يعنى خداوند از آن جهت كه عاشق و معشوق است نه از آن جهت كه عالم و معلوم است [ جهان را آفريد ] و جمال و زيبايى اوست كه ظهور كرده . در اين زمينه جامى قطعه‌اى دارد كه از آن قطعات عالى اوست ، مىگويد :
در آن خلوت كه هستى بىنشان بود * به كنج نيستى عالم نهان بود
وجودى بود از نقش دويى دور * ز گفت و گوى مائى و توئى دور
جمالى مطلق از قيد مظاهر * به نور خويشتن بر خويش ظاهر
هامش
( 1 ) اين تركيب را بعضى خواسته‌اند به حافظ عيب بگيرند كه « نيز » را با « هم » آورده ، ولى حافظ بالاتر از اين حرفهاست .