مىگويند .
به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد * فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
اين هم يك مسئله ، حالا مىرويم سراغ يك مسئلهء ديگر .
عشق و عقل
گفتيم كه در پيدايش خلقت ، عارف به عشق تكيه مىكند نه به علم عنايى و عقل و اين حرفها . اينها از آن جهت عقل را مىكوبند و عشق را تقديس مىكنند كه ( اين تعبيرى است كه من مىكنم ، كس ديگر چنين تعبيرى نكرده ) عقل يك نيروى محافظه كارانه است و عشق يك نيروى انقلابى ، يعنى عقل مأموريتش حفظ است ، آدم عاقل هميشه مىخواهد احتياط كند ، مىخواهد خودش را نگه دارد و همه چيز را براى خودش مىخواهد . اصلًا كار عقل اين است ، مثل اينكه در نيروهاى اجتماعى مىگويند حزب محافظه كار و حزب كارگر ( كه معمولًا مىگويند انقلابى است ) . نيروى عقل يك نيروى محافظه كار است كه حكيم روى آن خيلى تكيه دارد . عشق برعكس است ، اصلًا نيرويى است كه مىخواهد از خود بيرون بيايد ، چه در ذات حق كه مىخواهد تجلى كند و چه در مخلوق كه مىخواهد به سوى او پرواز كند . اين است كه عارف تكيهاش بر نيروى عشق است كه نيروى انقلابى است نه بر نيروى عقل كه نيروى محافظه كارانه است . مىگويد عالم را عشق به وجود آورده نه علم و عقل . يكى از بهترين شعرهاى حافظ اين شعر است :
در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد * عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
وقتى خواست ذاتت تجلى كند عشق پيدا شد يعنى اين عشق بود كه ظهور كرد .
« آتش به همه عالم زد » يعنى همهء اشياء را عاشق تو كرد .
جلوهاى كرد رخت ديد ملَك عشق نداشت * عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
( بحث آدم را بخوانيد ببينيد چه مىگويند ) يعنى وقتى كه ظهور كرد بر همهء ماهيات و اعيان ثابته ، نه در ملك عشق بود [ و نه در آسمانها و زمين و كوهها ]
( إِنَّا عَرَضْنَا