تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
از دل و جان ، شرف صحبت جانان غرض است * غرض اين است و گرنه دل و جان اين همه نيست
منت سدره و طوبى ز پى سايه مكش * كه چو خوش بنگرىاى سرو روان اين همه نيست
دولت آن است كه بىخون دل آيد به كنار * ورنه با سعى و عمل باغ جنان اين همه نيست
همه چيز در نظر عارف نيست است جز او ، « هستِ » مطلق و شايستهء مطلوبيت و محبوبيت فقط اوست . در جاى ديگر ابتدا مىگويد :
در نظربازى ما بىخبران حيرانند * من چنينم كه نمودم ، دگر ايشان دانند
تا آنجا كه مىگويد :
جلوه گاه رخ او ديدهء من تنها نيست * ماه و خورشيد هم اين آينه مىگردانند
يعنى ماه و خورشيد هم آينه هستند كه او را دارند نشان مىدهند . آن شعر معروفش :
فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم * بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم
تا مىرسد به اينجا :
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست * چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
معمولًا خيال مىكنند مقصودش اين است كه محبوبى غير از او ندارم . اين از نظر عارف شرك است . مىگويد براى غير او وجودى قائل نيستم . شبسترى در اوايل گلشن راز خيلى عالى اين موضوع را بحث كرده . از اشعار حافظ كه از همه صريحتر به اين معنا دلالت دارد غزلى است كه با اين شعر شروع مىشود :
سحرگاهان كه مخمور شبانه * گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از مى * ز شهر هستىاش كردم روانه
نگار مىفروشم عشوه‌اى داد * كه ايمن گشتم از مكر زمانه
تا آنجا كه مىگويد :
كه بندد طرف وصف از حسن شاهى * كه با خود عشق ورزد جاودانه
خودش محب است ، خودش هم محبوب است . از نظر عارف غيرى در كار نيست .
نديم و مطرب و ساقى همه اوست * خيال آب و گل در ره بهانه
بده كشتى مىتا خوش برانيم * از اين درياى ناپيدا كرانه