حاجى سبزوارى بعضى اشعارش خيلى خوب و در سطح بسيار عالى است . در مجموع البته به پاى حافظ كه نمىرسد ولى چند غزل بسيار عالى دارد در فارسى ، يكى همان جاست كه به استقبال اين غزل آمده است . مفهوم او هم از اين غزل همين معنا بوده و خيلى هم خوب استقبال كرده ، و چند تا بيت در آن پيدا مىشود كه [ بسيار عالى است ، از جمله ] يك شعر خيلى معروفى دارد كه مىگويد :
موسىاى نيست كه دعوىّ اناالحق شنود * ورنه اين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست « 1 »
.
حافظ يك غزل ديگر دارد كه به نظر من - اين را من بهطور جزم نمىگويم ولى به گونهاى كه من معنى مىكنم - همين درمىآيد [ يعنى ناظر به وحدت وجود است . ]
غزلى بسيار عالى است و ماده گراها آن را خيلى عجيب معنى كردهاند . مىگويد :
حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست * باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست « 2 »
هامش
( 1 ) اشعار حاجى سبزوارى چنين است :
شورش عشق تو در هيچ سرى نيست كه نيست .
منظر روى تو زيب نظرى نيست كه نيست .
نيست يك مرغ دلى كش نفكندى به قفس .
تير بيداد تو تا پر به پرى نيست كه نيست .
ز فغانم ز فراق رخ و زلفت ، به فغان .
سگ كويت همه شب تا سحرى نيست كه نيست .
نه همين از غم او سينهء ما صد چاك است .
داغ او لاله صفت ، بر جگرى نيست كه نيست .
موسىاى نيست كه دعوى اناالحق شنود .
ورنه اين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست .
چشم ما ديدهء خفّاش بود ورنه تو را .
پرتو حسن به ديوار و درى نيست كه نيست .
گوش اسرار شنو نيست و گرنه « اسرار » .
برش از عالم معنى خبرى نيست كه نيست .
تخلص حاج ملاهادى سبزوارى .
( 2 ) تركيب « اين همه نيست » را دو جور مىشود معنى كرد ، يكى اينكه بگوييم : « اين همه » نيست ( يعنى « نيست » را به اصطلاح طلبهها « ليسهء تامّه » بگيريم ) ، همهشان « نيست » اند ، باطلند ، كه مىشود همان :
« الا كُلُّ شَىْ ءٍ ما خَلَا اللَّهِ باطِلٌ » . و ممكن است بگوييم « اين همه نيست » يعنى اين همه زياد نيست ، ولى اين با « اين همه نيست » مخصوصاً در همهء قافيهها درست نمىخواند .