تعبير و نه با اين پايه ، اما ايشان اين را با يك پايهء فلسفى بيان كرد يعنى آن مطلبى كه عرفا مىگفتند فقط با اشراق قلبى قابل درك است و با عقل نمىشود آن را فهميد صدرالمتألهين با بيان عقلانى همان مطلب را ثابت كرد . اينجا يكى از آن جاهايى است كه ايشان توفيق داد ميان نظر عقل و نظر عرفان ، و يكى از آن نكات بسيار برجستهء فلسفهء اوست و اين جملهء « بسيط الحقيقة كل الاشياء . . . » مال اوست . در كتاب بحثى در تصوف دكتر غنى ( من تعجب مىكنم از اينها كه چگونه شجاعت دارند در اين حرفها ) نوشته كه « اول كسى كه اين جمله را گفت حاج ملاهادى سبزوارى بود » در صورتى كه كتابهاى ملاصدرا پر است از اين جمله ، اصلًا يك باب دارد تحت همين عنوان . چون فقط كتاب حاج ملاهادى سبزوارى را احياناً در دست داشته يا از كسى شنيده ، خيال كرده اول كسى كه گفته او بوده است .
بنا بر اين نظريه ، تا حد زيادى جمع مىشود ميان نظر عرفا و نظر فلاسفه ؛ يعنى صدرالمتألهين براى وجودْ مراتب قائل مىشود و در عين حال آن حرف عرفا هم تصحيح مىشود كه عالم ظهور است ، چون او وجودى است كه در عين حال اين وجود ظهور است براى وجود ديگر .
اين يك مقدار بيانى بود در زمينهء وحدت وجود . در اين زمينه عرفا خيلى حرفها زدهاند ، زياد گفتهاند به تعبيرات مختلف . مولوى در اوائل مثنوى مىگويد :
ما عدمهاييم هستيها نما * تو وجود مطلق و هستى ما
ما كه باشيماى تو ما را جان جان * تا كه ما باشيم با تو در ميان
صحبت ثانى ، تو يكى ما يكى ، تو يك شىء ما شىء ديگر ، ما دومِ تو باشيم ، چنين چيزى نيست .
ما همه شيران ولى شير علم * حملهمان از باد باشد دم به دم
شير علم يعنى شير پرده كه به شكل شير است و باد از پشت سرش حمله مىكند آدم خيال مىكند از خودش است :
حملهمان پيدا و ناپيداست باد * جان فداى آنكه ناپيداست باد
ياد ما و بود ما از داد توست * هستى ما جمله از ايجاد توست
لذت هستى نمودى نيست را * عاشق خود كرده بودى نيست را
يعنى ما باطل الذات هستيم .
لبيد بن ربيعه ، شاعر معروف عرب ، اين شعر را در جاهليت گفته بود :