مىگويد ( اين شعر حتى در نسخهء قزوينى هم هست ) :
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع * كه نيست با كسم از بهر مال و جاه نزاع
اين تعبير جز در مورد خدا به كار نمىرود . يك نفر مسلمان هيچ وقت حاضر نيست به پيغمبر اينجور قسم بخورد ، بگويد : قسم به حشمت و جاه و جلال پيغمبر ، قسم به حشمت و جاه و جلال على . اين تعبيرات ، قسمى است كه در مورد خدا به كار برده مىشود . آنوقت آدم دربارهء يك مرد چنين و چنانى كه اينقدر دربارهاش نوشتهاند ، چنين بگويد ! دريوزگى هم كه بناست طبق فرضيهء مورد بحث جزو تعليمات حافظ باشد ، باز در همين غزل هست :
به فيض جرعهء جام تو تشنهايم ولى * نمىكنيم دليرى ، نمىدهيم صداع
اسباب زحمت نمىشويم ولى احتياج داريم . حالا آخرش را ببينيد :
جبين و چهرهء حافظ خدا جدا مكناد * ز خاك بارگه كبرياى شاه شجاع
اين ديگر به نظر من اوج اغراق و اوج پستى و دنائت است ؛ مردى كه روى حساب توحيد ، هيچ شركى را مجاز نمىداند چنين سخنى بگويد ! چرا عارف اين همه با زاهد رياكار دشمن است ؟ چون عارف خودش را در توحيد حساس نشان مىدهد يعنى غيور در توحيد است ، و حافظ هم كه اين همه دشمنى با رياكارى نشان مىدهد ، در واقع مىخواهد غيرت توحيد خودش را نشان بدهد ؛ آنوقت چنين آدمى چگونه مىآيد چنين حرفى را مىزند :
جبين و چهرهء حافظ خدا جدا مكناد * ز خاك بارگه كبرياى شاه شجاع
گدايى و دريوزگى را شما ضميمه كنيد به تملق و چاپلوسى آن هم در حد اعلاى آن ، مجموعاً چه مىشود ؟ ! .
تا اينجا آن جهان بينى بنا بر آن تفاسير و اين هم ايدئولوژى و دستورالعملها بر اساس آن . وقتى كه آدم اميدى به درگاه خدا نداشته باشد ، همه چيزش را هيچ در هيچ و بىفايده بداند ، بالاخره بندهء شاه شجاع مىشود . انسان وقتى كه از بندگى خدا ببُرد ناچار بايد بندهء شاه شجاع بشود .
پس تا اينجا گفتيم اگر ما بخواهيم حافظ را تفسير كنيم بر اساس آنچه اين مفسران گفتهاند كه ما بايد همان ظواهر مادى شعر حافظ را بگيريم و همان را مناط حافظشناسى خودمان قرار بدهيم و مكتب حافظ را همان بدانيم ، حافظ همين در