چيست ؟ ما ديديم همهء اينها در كلمات حافظ بود ، و حتى معانىاى از قبيل دعوت صريح به گدايى و دريوزگى . مقصودش از اينها چيست ؟ و در بسيارى از جاها آن روشِ به اصطلاح يزيدىگرى يعنى مقايسه كردن ميان اين عياشيهاى ظاهرى و عبادات و بعد ترجيح دادن اينها بر آنها و تحقير آنها ، همهء اين مضامين در اشعار حافظ هست .
شايد از يك نظر مناسب بود كه ما الآن به توضيح آنها بپردازيم . ولى ، تا ما اين مراحل ديگر را طى نكردهايم بهتر است به توضيح آنها نپردازيم ؛ يعنى بعد از طى اين مراحل ، آنها بهتر قابل توضيح است .
قبلًا عرض كردهايم كه عرفان دو جنبه دارد : يكى جنبهء نظرى و ديگر جنبهء عملى . جنبهء نظرى آن ، جهان بينى عرفانى است . عرفان در مقابل همهء مكتبهاى فلسفى جهان از خود يك جهان بينى خاصى دارد يعنى يك ديد خاص دربارهء هستى دارد كه با ديد هر تيپى از تيپهاى فلاسفه مختلف است . اين را اصطلاحاً مىگوييم « عرفان نظرى » . قسمت دوم عرفان ، عرفان عملى است . عرفان عملى يعنى طريقت به اصطلاح ، سير و سلوك انسان به سوى حقيقت ، به سوى خدا كه اين خودش يك نوع روان شناسى خاصى است كه لااقل به عقيدهء خود اينها تا كسى وارد اين عوالم نباشد ، نمىتواند آنها را درك كند . درك اين مراحل از عهدهء يك فيلسوف يا يك عالم يا يك روان شناس عادى كه مىخواهد با مقياسهاى عادى تحقيق كند خارج است . عرفان نظرى بىشباهت به فلسفه نيست ، جهان بينى است ، منتها جهان بينىاى كه اصل بينشش بينش اشراقى و قلبى و معنوى است ؛ بيانش بيان فلسفى است ، نه اينكه بينشش هم بينش فلسفى است . بينش ، بينش اشراقى است منتها بعدها به بيان فيلسوفانه درآوردهاند كه عرض كرديم كسى كه اين كار را در جهان اسلام كرد و ديگران دنبال او را گرفتند ، محيى الدين عربى است ؛ از زمان اوست كه جهان بينى اشراقى و معنوى عرفانى يك نوع بيان فلسفى پيدا كرد . اكنون ما اصول جهان بينى عرفانى را عرض مىكنيم .
اصول جهان بينى عرفانى
محور جهان بينى عرفانى « وحدت وجود » است . اين نكته را مخصوصاً توجه بفرماييد ( اين اشتباه را خيلىها كردهاند ) : چون بيان فلسفى وحدت وجود در