مىگويد :
دعاى گوشه نشينان بلا بگرداند * چرا به گوشهء چشمى به ما نمىنگرى
حالا من بعد مىگويم كه اين شعرهايى كه اين خدانشناسها به اين زمينهها حمل كردهاند در داخل چه غزلهايى است ، در چه اوجى از عرفان ، و اينها خجالت نكشيدهاند - از چه بگويم - از علم ، از فرهنگ ، از ادب و اين چرندها را قالب كردهاند . يا مثلًا گفته است :
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست * عاشقى شيوهء رندان بلاكش باشد
لابد از نظر او اين هم دليل بر اين است كه او هميشه خودش نمىتوانسته خلاصه راه پيدا كند .
سرّ سوداى تو در سينه بماندى پنهان * چشمتر دامن اگر فاش نكردى رازم
من نمىتوانستم خودم اظهار كنم بالاخره اين گريه مرا رسوا كرد . و عجيب اين است كه مىگويد حافظ در مقابل زيباييها دست و پاى خودش را گم مىكرده ، در اين جهت در عشق بازى بىشخصيت بوده :
به لابه گفتمشاى ماهرخ چه باشد اگر * به يك شكر ز تو دل خستهاى بياسايد
به خنده گفت كه حافظ خداى را مپسند * كه بوسهء تو رخ ماه را بيالايد « 1 »
.
مىگويد كه گاهى زنان ، حافظ را دست مىانداختند ، براى اينكه مىگويد :
به عشوه گفت كه حافظ غلام طبع توأم * ببين كه تا به چه حدّم همى كند تحميق « 2 »
.
بعد مىگويد يك زن ديگرى كه مىفهميده حافظ عاشق اوست سر به سر او مىگذاشته و اينجور به او مىگفته :
گفتم آه از دل ديوانهء حافظ بىتو * زير لب خنده زنان گفت كه ديوانهء كيست ؟
حالا مىفهمد كه من ديوانهء او هستم ، اينجور مرا زير لب مسخره مىكند ، كه اگر اينطور حمل كنيم بايد حافظ را خلاصه شكارچى مرغ خانگى هم بدانيم يعنى زنى
هامش
( 1 ) يعنى [ بوسهء ] تو بدتركيب كثيف [ چهرهء ماه مرا آلوده مىكند . ]
( 2 ) اين زن چقدر سر به سرم مىگذارد ، مرا احمق مىداند .