كه اينجا سراغش را گرفته زن شوهردار بوده ، براى اينكه در مطلع اين غزل مىگويد :
يا رب اين شمع دل افروز ز كاشانهء كيست * جان ما سوخت بپرسيد كه جانانهء كيست
پس حتماً زنى هم اگر بوده زن شوهردار بوده ! اين هم يك موضوع .
بنابراين از آن سه عنصر جهان بينى حافظ ، ما رسيديم به يك عنصر ايدئولوژيك و دستورى ، كه مسئلهء شاهدبازى بود آن هم شاهدبازى به اين شكل .
ج . گدايى و دريوزگى
. دستور ديگر جناب حافظ گدايى و دريوزگى است ( چون بناست ما ديگر تأويل و توجيه نكنيم ) . گفت : « گدايى كن تا محتاج خلق نشوى » . بهترين راه گدايى است در دنيا « 1 » . مثلًا در آن غزلش مىگويد ( حالا اگر شعرهاى قبل و بعدش را بخوانم مىفهميد كه چيز ديگرى مىگويد ، اما چارهاى ندارم بايد بگويم ) :
بر سر آنم كهگر ز دست برآيد * دست به كارى زنم كه غصه سرآيد
خلوت دل نيست جاى صحبت اضداد « 2 » * ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
صحبت حكام ظلمت شب يلداست * نور ز خورشيد جوى بو كه برآيد
بر در ارباب بىمروّت دنيا * چند نشينى كه خواجه كى بدر آيد
ترك گدايى مكن كه گنج بيابى * از نظر رهروى كه در گذر آيد
اين غير از اين نيست كه مىگويد مردم در گذر راه مىروند ، بنشين گدايى را رها نكن ، يكوقت مىبينى يك آدمى مىآيد آنجا يك پولى به تو مىدهد كه تا آخر عمر خيالت راحت مىشود .
اين هم يكى از عناصر اين گونهء شعر حافظ است ، تبليغ فقر و گدايى ، فقر نه فقط به معنى بىچيزى ، بلكه به معنى درويشى ؛ يعنى درويشى را كه تبليغ كرده
هامش
( 1 ) اينها را البته اين مفسران نمىگويند ، ولى من مىگويم . اينها چون مىخواهند از حافظ توجيهى براى الدنگى و ميخوارگى خودشان پيدا كنند فقط همان شعرهاى ميخوارگى را مىآورند ، دربارهء شعرهاى ديگر سكوت مىكنند . من مىگويم اگر بناست كه ما به ظواهر اشعار حافظ عمل كنيم ، يعنى آنها را بر مقصودش حمل كنيم ، مكتب حافظ اين است ، دستورش تنها ميخوارگى و شك در قيامت و اين حرفها نبوده ، آنها اين را هم نتيجه داده ؛ اين حافظى كه افتخار ايران است جهان بينىاش آن بوده ، دستورهايش هم اين بوده !
( 2 ) يا « اغيار » .