طلبهها يك جمع تبرّعى است ، يعنى يك توجيه بلادليل است . خوب ، ممكن است ايشان احتمال بدهد اما يك توجيهى است كه دليل ندارد . پس بايد گفت احتمال هست ، نه به صورت جد كه حتماً اينچنين بوده ، و بلكه دلايل بر خلاف اين است يعنى اگر ما باشيم و ظاهر اشعار حافظ ، اين توجيه كافى نيست ، زيرا در همان اشعارى كه دلالت مىكند بر عياشى و شرابخوارى و عيش نقد و از اين حرفها ، قرائنى هست كه مربوط به زمان پيرى است . مثلًا اين شعر حافظ را خود همين آقاى بامداد هم گويا جزو شعرهاى لاابالى گرانهء حافظ دانسته است :
اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را * به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقى مىباقى كه در جنت نخواهى يافت * كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را
فغان كاين لوليان شوخ شيرين كار شهر آشوب * چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنى است * به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را
بعد مىگويد :
نصيحت گوش كن جانا كه از جان دوستتر دارند * جوانان سعادتمند پند پير دانا را . . .
شعرهاى ديگرى از اين واضحتر هم ما زياد داريم ، مثلًا مىگويد :
پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد * وان راز كه در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير * اى ديده نگه كن كه به دام كه در افتاد
در جاى ديگر مىگويد :
جامى بده كه باز به شادىّ روى شاه * پيرانه سر هواى جوانى است در سرم
در جاى ديگر مىگويد :
ديدى دلا كه آخر پيرى و زهد و علم * با من چه كرد ديدهء معشوقه باز من
با اين تصريحاتى كه خودش مىكند چطور ما مىتوانيم اين توجيه را به اين شكل بپذيريم ؟