مقصود از « مرغ سحر » همان روح عارف است كه سحرخيز است و « سحر مناجات » است ، كه در موضوع سحرخيزى و مناجات سحر و گريهء سحر ، هيچ كس از حافظ بهتر سخن نگفته ، به قدرى سوزناك ، به قدرى مؤثر ! و خودش مرد شب زندهدار و سحرخيزى بوده و مكرر تصريح مىكند كه من هرچه دارم از سحرخيزى دارم .
قدر مجموعهء گل مرغ سحر داند و بس * كه نه هركو ورقى خواند معانى دانست
اينها از كتاب خواندن به دست نمىآيد ، از كار مرغ سحر به دست مىآيد ؛ از سلوك ، از تهذيب نفس ، از تضرع ، از زارى ، از مناجات كردن ، از رفتن به درگاه الهى فقط ، پيدا مىشود .
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده * به جز از عشق تو باقى همه فانى دانست
آن شد اكنون كه ز ابناى عوام انديشم * محتسب نيز در اين عيش نهانى دانست
سنگ و گِل را كند از يمن نظر لعل و عقيق * هركه قدر نفس باد يمانى دانست
آنگاه مىگويد :
اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى * ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست
اى بوعلى كه از دفتر عقل « مقامات العارفين » مىنويسى ، ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست .