كه استعمار قرن نوزدهم در مغز ملتهاى اسلامى فرو كرده براى جدا كردن اينها از يكديگر ، اينها حالا مىخواهند اين حرفها را تا هزارسال پيش هم ببرند . اينها دروغ محض است . هزار دليل تاريخى بر رد اينهاست و من در كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران در اين قضيه هم بحث كردهام .
پس قضيه چيست ؟ قضيه را از خود عرفا بايد بپرسيم . به عقيدهء من مطلب دو دليل داشته كه يك دليلش در كلمات عرفا نيامده است ولى حتماً بىاثر نبوده و آن اين است : شعر و ادب و فصاحت و بلاغت و زيبايى بيان ، خودش يك وسيلهاى است براى بهتر رساندن هر پيام ، حالا پيام هرچه مىخواهد باشد . يك نفر سياسى هم اگر بخواهد پيام سياسى خودش را به مردم برساند ، با شعر و ادب و اين حرفها ، با يك شعر خيلى عالى شما مىبينيد به اندازهء صد كتاب در مردم اثر مىگذارد ، يعنى آن مطلب وقتى لباس زيباى شعر را بپوشد بهتر اثر مىگذارد . خود قرآن كريم از همين معنا استفاده كرده . اعجاز قرآن كه در فصاحت و زيبايىاش هست ، يعنى قرآن هنر را در خدمت پيام الهى قرار داده و اين جهتِ قرآن هميشه عامل فوق العاده مؤثرى بوده در پيشرفت و پيشبرد قرآن . عرفا هم براى پيام عرفانى خودشان از زيبايى ادب ، از اين تشبيهها ، تمثيلها ، شعرها ، از اين رمزى سخن گفتنها [ استفاده كردهاند . ] اين امر مسلّم مطالب را زيباتر مىكند تا اينكه مطالب را همينطور مكشوف و بىپرده بگويند ، لطف ندارد ؛ يعنى براى تبليغ حرف خودشان اين وسيله را انتخاب كردهاند .
و ديگر اينكه ( حرف اساسى اين است ، كه در شعرهاى شبسترى هم بود ) اين معانى اساساً لفظ ندارد ، الفاظ بشر كوتاه است از افادهء اين معانى ، و تنها افرادى مىتوانند اين معانى را درك كنند كه خودشان وارد اين دنيا باشند . اين است كه اينها تصريح مىكنند كه - به تعبير خودشان - عشق قابل بيان نيست ، زبان عشق زبان بيانى نيست . خود حافظ هم در خيلى جاها به اين مطلب تصريح مىكند ، مثلًا در يك جا مىگويد :
اى آنكه به تقرير و بيان دم زنى از عشق * ما با تو نداريم سخن ، خير و سلامت « 1 »
هامش
( 1 ) اينها به لفظ نمىآيد .