مزاحمشان نشوند ؛ اين بود كه حرفشان را در پرده گفتند . مرحوم دكتر قاسم غنى دو كتاب دارد ، يكى به نام تاريخ تصوف در اسلام ، و ديگرى - كه مىگويند چكيدهء افكار اوست - به نام بحثى در تصوف كه وقتى انسان از اول تا آخرش را مطالعه مىكند مىبيند اين مرد چيزى از عرفان و تصوف درك نمىكرده ، مطالعه زياد كرده ولى چيزى نمىدانسته . ايشان اصرار دارد كه مطلب را همينطور توجيه كند . اولًا ايشان مدعى است و خيال كرده « 1 » كه اصلًا اين عرفان اسلامى همهاش حرفهاى نوافلاطونيان است ( يك حرفى از فرنگيها شنيده بوده ، دنبال همان را گرفته ) . بعد مىگويد بعد از اينكه اين فلسفهء نوافلاطونيان به شكل عرفان در ميان مسلمين آمد :
تصوف به شكلى درآمد كه مورد تكفير واقع شد و جماعتى از بزرگان صوفيه به زحمت افتادند و بعضى به قتل رسيدند و اين پيشامدها سبب شد كه صوفيان اسرار خود را از نامحرمان مكتوم بدارند و كلمات خود را مرموز و ذو وجوه ادا كنند ، ظواهر شرع را رعايت نمايند و مخصوصاً درصدد برآمدند كه عرفان و تصوف را به وسيلهء تفسير و تأويل با قرآن و حديث تطبيق كنند و انصاف اين است كه از عهدهء اين مهم به خوبى برآمدند و پايهء تأويل را به جايى گذاشتند كه دست فيلسوفان تأويل كنندهء تورات هم به آن نخواهد رسيد « 2 » در جاى ديگر هم باز همين حرف را به گونهء ديگرى مىگويد .
اين حرف يك حرف نامربوطى است . اتفاقاً اينها در عين اينكه مدعاى خودشان را در پرده گفتهاند ، از نظر ظواهر از قدماى صوفيه ( يعنى صوفيهء قرن دوم ، سوم ، چهارم ) بيشتر پرده درى كردهاند . اگر مسئلهء اينها مسئلهء تقيه مىبود ، اينها نبايد حرف خودشان را در زير پردهء همان چيزهايى بگويند كه به حسب ظواهر شرع مكروه و مذموم است . خيلى حرف عجيبى است ! عذر بدتر از گناه كه مىگويند همين است . اينها در پرده حرف زدند ، چگونه در پرده حرف زدند ؟ همهء مدعاى
هامش
( 1 ) حرفى كه آقاى دكتر بدوى هم طرح و رد كرد .
( 2 ) بحثى در تصوف ، ص 10