تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
مىگويند . ايشان مىگويد :
همى گويم و گفته‌ام بارها * بود كيش من مهر دلدارها « 1 »
پرستش به مستى است در كيش مهر * برونند زين جرگه هشيارها
به شادى و آسايش و خواب و خور * ندارند كارى دل افكارها
بجز اشك چشم و بجز داغ دل * نباشد به دست گرفتارها
كشيدند در كوى دلدادگان * ميان دل و كامْ ديوارها
چه فرهادها مرده در كوهها * چه حلّاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر يار * مگر توده‌هايى ز پندارها
ولى رادمردان و وارستگان * نيازند هرگز به مردارها
مهين مهرورزان كه آزاده‌اند * بريدند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته‌اند * چه گلهاى رنگين به جوبارها
بهاران كه شاباش ريزد سپهر * به دامان گلشن ز رگبارها
كشد رخت سبزه به هامون و دشت * زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جويبار * در آيينهء آب رخسارها
رود شاخ گل در بر نيلُفَر * برقصد به صد ناز گلنارها
درد پردهء غنچه را باد بام * هزار آورد نغز گفتارها
به آواى ناى و به آهنگ چنگ * خروشد ز سرو و سمن تارها
به ياد خم ابروى گلرخان * بكش جام در بزم ميخوارها
گره را ز راز جهان باز كن * كه آسان كند باده دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان * كه بسته است چشم خشايارها
به اندوه آينده خود را مباز « 2 » * كه آينده خوابى است چون پارها « 3 »
فريب جهان را مخور زينهار * كه در پاى اين گل بود خارها
پياپى بكش جام و سرگرم باش * بهل‌گر بگيرند بيكارها
هامش
( 1 ) دين را از خودش يك جا سلب كرد ! ( 2 ) همان نقد حافظ كه آنهمه خوانديم ، دم حافظ . ( 3 ) انكار قيامت است آنطور كه اين آقايان از حافظ استفاده مىكنند !