مىو ميخانه و رند خرابات * حريف و ساقى و نرد و مناجات
نواى ارغنون و نالهء نى * صبوح و مجلس و جام پياپى
خُم و جام و سبوى مىفروشى * حريفى كردن اندر باده نوشى
ز مسجد سوى ميخانه دويدن * در آنجا مدتى چند آرميدن
گرو كردن پيالهء خويشتن را * نهادن بر سر مىجان و تن را
گل و گلزار و سرو و باغ و لاله * حديث شبنم و باران و ژاله
خط و خال و قد و بالا و ابرو * عذار وعارض و رخسار و گيسو
لب و دندان و چشم شوخ و سرمست * سر و پا و ميان و پنجه و دست
مشو زنهار از اين گفتار در تاب * برو مقصود از آن گفتار درياب
مپيچ اندر سر و پاى عبارت * اگر هستى ز ارباب اشارت
نظر را نغز كن تا نغز بينى * گذر از پوست كن تا مغز بينى
نظرگر بر ندارى از ظواهر * كجا گردى ز ارباب سرائر
چو هر يك را از اين الفاظ ، جانى است * به زير هريك از اينها جهانى است
تو جانش را طلب از جسم بگذر * مسمّا جوى باش از اسم بگذر
فرو مگذار چيزى از دقايق * كه تا باشى ز اصحاب حقايق
هاتف اصفهانى
يا مثلًا هاتف در آن ترجيع بند معروفش كه با اين بيت آغاز مىشود :
اى فداى تو هم دل و هم جان * وى نثار رهت هم اين و هم آن
در يكى از آن ترجيع بندهايش مخصوصاً تصريح مىكند :
هاتف ارباب معرفت كه گهى * مست خوانندشان و گه هشيار
از دف و چنگ و مطرب و ساقى * وز مىو جام و ساقى و زنّار
قصد ايشان نهفته اسرارى است * كه به ايما كنند گه اظهار
شيخ بهايى
و بعلاوه ، ما مىبينيم افرادى در اين زمينهها شعر گفتهاند كه دربارهء هركه بشود احتمال داد ، دربارهء آنها ديگر نمىشود احتمال اين حرفها را داد . مثلًا شيخ بهايى ، فقيه عصر و شيخ الاسلام زمان خودش ، از اين حرفهاى رندى به اصطلاح ، آن قدرى