توضيح مىدهد . ] مىدانيد سؤالاتى از خراسان كردهاند و آن وقت هم ظاهراً او در آذربايجان بوده و آن سؤالات را جواب داده و آنطور كه خودش مىگويد در يك شب هم جواب داده و اين خيلى عجيب است :
رسولى با هزاران لطف و احسان * رسيد از خدمت اهل خراسان
جزو سؤالات آن آدم يكى اين سؤال است :
چه خواهد مرد معنى زان عبارت * كه دارد سوى چشم و لب اشارت ؟
چه جويد از رخ و زلف و خط و خال * كسى كاندر مقامات است و احوال ؟
معلوم است كه براى اينها مطرح بوده كه مقصود عرفا از اين تعبيرات چه بوده ؟
مفصل در اين زمينهها بحث مىكند ، شايد در حدود صد شعر داشته باشد . آنوقت اينجور جواب مىدهد ( من چند تايش را برايتان مىخوانم ) :
هر آن چيزى كه در عالم عيان است * چو عكسى ز آفتاب آن جهان است
جهان چون زلف و خط و خال و ابروست * كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
تجلّى ، گه جمال و گه جلال است * رخ و زلف آن معانى را مثال است
صفات حق تعالى لطف و قهر است * رخ و زلف بتان را زان دو بهر است
چو محسوس آمد اين الفاظ مسموع * نخست از بهر محسوسند موضوع « 1 »
ندارد عالم معنى نهايت * كجا بيند مر او را چشمْ غايت
هر آن معنا كه شد از ذوق پيدا « 2 » * كجا تعبير لفظى يابد او را « 3 »
هامش
( 1 ) مىگويد الفاظ ، اول براى معانى محسوسه وضع شده .
( 2 ) معانى عرفانى ، واردات قلبى .
( 3 ) معانى عرفانى كه در قلب آمده ، اساساً لفظى ندارد كه به آن لفظها بيان شود ، چون اين الفاظ براى معانىاى وضع شده كه بشر از راه حواس با آنها آشنا شده . در جاى ديگر مىگويد :
معانى هرگز اندر حرف نايد .
كه بحر بيكران در ظرف نايد .
يك شعر عربى هم هست كه حاجى سبزوارى نقل مىكند :
الا انّ ثوباً خيط من نص تسعة .
و عشرين حرفا عن معانيه قاصر .
يعنى جامهاى كه از اين بيست و نه حرف بافته شده ، به اندام او راست نمىآيد ، يعنى آن معانى را هرگز با اين الفاظ نمىشود بيان كرد .