اوست نه فكر و عقل و ارادهاش . پول به جانش چسبيده و هيچ حساب و كتاب و عقل و منطقى در كار نيست و الّا اگر عقل و منطق در كار باشد ، مىفهمد كه اينجا جاى خرج كردن است ، يعنى خير و مصلحت و منفعت و خوشى و سعادتش در خرج كردن است ، ولى بخل به او اجازه نمىدهد . حالت حرص و آز ، ضد اخلاق است ؛ يعنى پايينتر از اخلاق است و بيمارى است
درجهء سوم خودخواهى
انسان حالات ديگرى نيز دارد . بيمارى نفس انسان فقط اين نيست كه دچار حرص و آز مىشود ، دچار بخل مىشود ، بلكه انسان گاهى يك نوع بيماريهاى پيچيدهاى پيدا مىكند كه از بيماريهاى تن پيچيدهتر و مشكلترند ؛ بيماريهايى كه اساساً با منطق و عقل سازگار نيستند و فقط با روح همان بيمار سازگارند ، همان چيزهايى كه امروز عقدههاى روانى مىنامند مثل حالت « حسد » . حالت حسد در انسان يك حالت ضد منطق است ؛ يعنى انسان حالتى پيدا مىكند كه فراموش مىكند در فكر سعادت خودش باشد ، فقط در فكر بدبختى ديگرى است . آرزويش اين نيست كه خودش خوشبخت شود . اگر هم آرزو دارد كه خودش خوشبخت شود ، ده برابر آرزويش اين است كه ديگرى بدبخت شود . اين ديگر با چه منطقى [ جور درمىآيد ؟ ! ] در هيچ حيوانى چنين حالتى نيست كه آرزوى آن حيوان بدبختى حيوان ديگرى باشد . حيوان در فكر شكم خودش است و بس ، ولى در انسان چنين حالتى پيدا مىشود .
گاهى در انسان حالت تكبر پيدا مىشود و گاهى در او برخى عقدههاى روانى پيدا مىشود كه در باطن نفس انسان مخفى شده است و خودش هم از آن بىخبر است . اينها مشكلاتى است كه نفس انسان براى انسان به وجود مىآورد
تسويل
گاهى نفس انسان ، انسان را فريب مىدهد ؛ يعنى خود آدم ، خود آدم را فريب مىدهد . اين ديگر چه حسابى است كه انسان از درون خودش فريب بخورد ؟ ! در