انسان هم سه قسم است :
1 . اخلاق ، يعنى بالاتر از حد حيوان .
2 . ضد اخلاق ، يعنى پايينتر از حيوان .
3 . « نه اخلاق » ، يعنى اخلاق نيست ولى ضد اخلاق هم نيست . « نه اخلاق و نه ضد اخلاق » يعنى يك كار عادى در حد حيوان .
حال اگر شما يك آدمى را در دنيا پيدا كنيد - و اينطور آدمها زياد هستند - كه درست خصلت كبوتر و يا گوسفند را دارد ، يعنى فقط در فكر خودش است و بس ، از صبح كه بلند مىشود همهء فعاليتش براى اين است كه شكم خود را سير كند و شب هم بخوابد ، چنين آدمى در حد حيوان است . كار او در اين حد ، اخلاق نيست ولى ضد اخلاق هم نيست
درجهء دوم خودخواهى
اما يك وقت در مسئلهء « خود » ، مسئله اين نيست كه انسان به فكر زندگى خود است ؛ مسئله اين است كه دچار نوعى بيمارى روانى است و در واقع آن مقام انسانىاش در خدمت حيوانيتش قرار مىگيرد . بعد مىبينيد « به خودكَش » « 1 » مىشود ، نه فقط به اندازهاى كه بخواهد زندگى كند [ بلكه هدفش بيشتر جمع كردن است . ] كبوتر دانه جمع مىكند براى اينكه سير شود و اين يك امر طبيعى و عادى است . اسب مىچرد براى اينكه سير شود ، اين هم يك امر عادى است . اگر يك بشر بخواهد در اين حد باشد عادى است ، يعنى يك حيوان است . اما يك وقت بشر گرفتار آز و حرص مىشود . اينجا ديگر صحبت اين نيست كه مىخواهد براى زندگى خود فعاليت كند ، بلكه فقط براى اينكه جمع كند فعاليت مىكند و هرچه هم جمع مىكند باز مىخواهد بيشتر و بيشتر جمع كند و جمع كردن او حدى ندارد . اسم اين حالت « آز » است . چنين آدمى آنجا كه مىخواهد بدهد ، ببخشد و يا احسان كند دچار « بخل » است ( اين بيمارى ديگرى است ) ، دچار « امساك » است و به تعبير پيغمبر اكرم « شُحّ مطاع » « 2 » دارد ، يك حالت روانى دارد كه آن حالت روانى حاكم بر
هامش
( 1 ) [ يعنى همه چيز را براى خود مىخواهد . ]
( 2 ) تعبير « شُحّ » از قرآن است :وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ( حشر / 9 ) .