به نظر من اين قطعهء معروف سعدى ترجمهء همين حديث است « 1 » ، ولى به صورت ديگرى مطلب را از زبان يعقوب مىگويد :
يكى پرسيد از آن گم كرده فرزند * كهاى روشن گهر پير خردمند
ز مصرش بوى پيراهن شنيدى * چرا در چاه كنعانش نديدى ؟
يوسف در مصر خود را به برادرانش معرفى كرد و پيراهنش را به آنها داد و گفت اين را ببريد . اينها هنوز نيامده بودند كه يعقوب گفت :
إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ
« 2 » بوى يوسف را احساس مىكنم ، اگر نگوييد اين شخص پير و خرفت شده است . [ سعدى از زبان فردى خطاب به يعقوب مىگويد : ] تو چطور بوى پيراهن يوسف را از مصر احساس مىكنى ، در حالى كه قبلًا او خودش در چاه كنعان در ده خودتان بود ولى او را احساس نمىكردى ؟ ( چرا در چاه كنعانش نديدى ؟ )
بگفت احوال ما برق جهان است * دمى پيدا و ديگر دم نهان است
گهى بر طارم اعلى نشينيم * گهى بر پشت پاى خود نبينيم
حالِ ما مثل برقِ « 3 » جهنده است ، يك لحظه مىجهد و لحظهاى ديگر خاموش است . به قول حافظ :
برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر * وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد
تا اينجا دنبالهء سؤالى است كه از يعقوب شده و او هم جواب داده است . بعد مىگويد :
اگر درويش در حالى بماندى * سر و دست از دو عالم برفشاندى « 4 »
اگر [ عارف ] در حالى كه برايش رخ مىدهد باقى بماند ، از دو عالم بالاتر مىرود .
هامش
( 1 ) آقايان توجه داشته باشيد كه ادبيات عرفانى ما امروز در دنيا جزء شاهكارهاى ادبى دنياست و هرچه دارد از اسلام دارد . نوكرهاى استعمار هرچه مىخواهند بنويسند ، بنويسند . هرچه لطف در مولوى ، حافظ و سعدى و ناصرخسرو و امثال اينها هست [ از اسلام است . ] خود حافظ تصريح مىكند كه هرچه دارم از دولت قرآن دارم .
( 2 ) يوسف / 94
( 3 ) تعبير « برق » در معنويات ، از اميرالمؤمنين است كه [ عبارت آن را ] برايتان خواهم خواند .
( 4 ) گلستان ، باب دوم ، حكايت 10