وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًا
را معنى مىكند .
قرآن در جاى ديگرى مىفرمايد :
قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً . قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى
« 1 » .
در قيامت همين بندهاى كه كور محشور مىشود اعتراض مىكند ، مىگويد :
خدايا تو چرا مرا كور محشور كردى ؟ من كه در آن دنيا چشم داشتم ، چرا در اينجا كور هستم ؟ [ خطاب مىرسد ] كه آن چشمى كه در آن دنيا داشتى ، به درد اينجا نمىخورد . اينجا چشم ديگرى لازم است و تو خودت آن چشم ديگر را در دنيا كور كردى ، اينجا هم كور هستى .
أَتَتْكَ آياتُنا
نشانههاى ما در آن دنيا بود ؛ تو بجاى اينكه از روى آن نشانهها ما را ببينى و بشناسى و حقيقت را درك كنى ، خودت را در آن دنيا كور كردى و حال كه در عالم حقيقت مىآيى كور محشور مىشوى . در اين عالم فقط بينش حقيقى است كه مفيد است .
در سورهء مطفّفين مىفرمايد :
كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ
« 2 » رهاشان كن ! اينها در آن روز از خداى خود در پرده و حجاباند ؛ اينها در دنيا بايد پردهء غفلت را از جلو چشمشان عقب بزنند و ببينند . معناى ايمان اين است : اى انسان ! تو در اين دنيا آمدهاى كه چشم تو در همين دنيا آن دنيا را ببيند ، گوش تو در همين دنيا آن دنيا را بشنود .
مكرر گفتهام كه خيلى خوشوقتم كه مىبينم جوانان ما - بالخصوص - به نهج البلاغه توجه دارند . اما همهء جنبههاى نهج البلاغه را ببينيد . ببينيد نهج البلاغه راجع به گوشهايى اينچنين ، چگونه سخن مىگويد . نهج البلاغه براى ايمان اصالت قائل است . نمىگويد ارزش ايمان فقط ارزش زيربنايى و فكرى و اعتقادى است ( نه اينكه مىخواهم بگويم زيربنا نيست ) ، مىگويد در عين اينكه ايمان ارزش زيربنايى و فكرى و اعتقادى دارد ، ارزش اصيل هم دارد .
هامش
( 1 ) طه / 125 و 126
( 2 ) مطفّفين / 15