انسان در اين دنيا يك نوع احساس غربت و احساس بيگانگى و عدم تجانس با همهء موجودهاى عالم مىكند ، چون همه فانى و متغير و غيرقابل دلبستگى هستند ولى در انسان دغدغهء جاودانگى وجود دارد . اين درد همان است كه انسان را به عبادت و پرستش خدا و راز و نياز و به خدا و به اصل خود نزديك شدن مىكشاند
چند تمثيل دربارهء درد انسان
مىبينيد چه مَثَلهايى در عرفان ما در اين زمينه آمده است ! گاهى مثال مىزنند به طوطىاى كه او را از جنگلهاى هندوستان آورده و در قفسى زندانى كردهاند و اين طوطى هميشه ناراحت و در فكر اين است كه اين قفس شكسته شود و به جايى كه مقرّ اصلى اوست بازگردد . و گاهى انسان را به مرغى كه از آشيانهء خود دور افتاده باشد تشبيه مىكنند . يكى از عاليترين تشبيهات همين تشبيه مولوى در اول مثنوى است . او انسان را تشبيه به نىاى كرده كه آن را از نيستان بريدهاند و حال دارد دائماً ناله و فرياد مىكند و همهء ناله و فريادش براى اين فراق است :
بشنو از نى چون حكايت مىكند * وز جداييها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريدهاند * از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق * تا بگويم شرح درد اشتياق
بعد مىگويد :
دو دهان داريم گويا همچو نى * يك دهان پنهانْسْت در لبهاى وى
گاهى مولوى به شكل ديگرى تشبيه مىكند :
پيل بايد تا چو خسبد اوستان * خواب بيند خطهء هندوستان
خر نبيند هيچ هندوستان به خواب * خر ز هندوستان نكرده است اغتراب
مىگويند فيل را كه از هندوستان مىآورند ، بايد دائماً به سرش بكوبند ؛ اگر نكوبند ، به ياد هندوستان مىافتد . مولوى در اينجا مىگويد فقط فيل است كه هندوستان را به خواب مىبيند ، چون از هندوستان آمده است . الاغ هرگز هندوستان را به خواب نمىبيند ، چون غريب هندوستان نيست و او را از آنجا نياوردهاند .
مىخواهد بگويد انسان است كه دغدغهء بازگشت به عالم ديگر را دارد ، درد عرفانى دارد ، درد بازگشت به سوى حق و به سوى خدا را دارد ، درد مناجات و وصال حق را دارد .