ناراحتيهاى ناشى از عقل و هوش اين گونه شكايت مىكند ، معلوم مىشود ناراحتيها و بدبختيهاى ناشى از جهل و نادانى را حس نكرده است و الّا هرگز چنين حرفى را نمىزد . بله ، اگر امر داير باشد ميان اينكه « موجب درد » نباشد و انسان درد نداشته باشد ، درد نداشتن به دليل نبودن موجب درد از درد داشتن بهتر است . ولى اگر موجب و منشأ درد وجود داشته باشد اما انسان درد ناشى از اينها را احساس نكند ، بدبختى و بيچارگى و بىخبرى است . لهذا در بيماريهاى جسمى هم اينطور است كه هر بيمارىاى كه درد نداشته باشد كشنده است ، براى اينكه انسان وقتى خبردار مىشود كه كار از كار گذشته است . سرطان كه كشنده است ، علتش اين است كه لااقل در ابتدا درد ندارد ، و الّا اگر از آن ابتدايى كه اين بيمارى پيدا مىشود درد داشته باشد ، ممكن است قبل از اينكه وارد خون و لمفها « 1 » شود به كلى آن را از بين ببرند . خطر عمدهء سرطان از اين جهت است كه بىخبر يعنى بىدرد وارد مىشود .
پس اين مطلب را كه « ارزش ارزشها در انسان ، درد داشتن است » نمىشود به اين عنوان كه درد بدچيزى است رد كرد
درد انسان
درد انسان چيست ؟ اگر سر انسان درد بگيرد ، اين درد درد او از آن جهت كه انسان است نيست ، چون سر يك حيوان مثل گوسفند هم درد مىگيرد . اينكه دست و پاى انسان درد مىگيرد ، از نوع دردهاى حيوانى و عضوى و شخصى است . اما آنها كه صحبت از « درد انسان » و « صاحبْ درد بودن انسان » مىكنند ، مقصودشان اين نيست . آن دردى كه ارزشِ ارزشها در انسان است ، چيز ديگرى است .
گروهى - مانند عرفاى خودمان - آن دردى كه در انسان سراغ دارند و دائماً آن را تقديس مىكنند ، درد خداجويى است . مىگويند اين درد از مختصات انسان است و حتى انسان به اين دليل بر فرشته ترجيح دارد كه فرشته بىدرد است و انسان درد دارد .
طبق نظر اسلام ، انسان يك حقيقتى است كه نفخهء الهى در او دميده شده و از دنياى ديگرى آمده است و با اشيائى كه در طبيعت وجود دارد تجانس كامل ندارد .
هامش
( 1 ) [ معرّب اين كلمه ، « لنف » است . ]