و ضايعهاى پيدا شده است و شما به فكر معالجهاش مىافتيد ؛ درست مثل عقربههايى كه در كارخانهها و يا در اتومبيل هست . مثلًا در اتومبيل عقربهاى است كه فشار روغن را نشان مىدهد و عقربهء ديگرى درجهء حرارت آب را نشان مىدهد .
اگر اين عقربه به شما نشان مىدهد كه درجهء حرارت آب خيلى بالا رفته است ، اين خوب است يا بد ؟ اين خيلى خوب است ، چون شما را بيدار و متوجه مىكند . آنچه بد است اين است كه ماشين شما جوش آورده است . اگر درد در بدن انسان نمىبود و انسان احساس درد نمىكرد ، هيچ گاه از بيمارى اطلاع پيدا نمىكرد و آگاه نمىشد و به دنبال درمان نمىرفت . اين درد مثل يك مأمور نافذالحكم انسان را وادار به چاره جويى و او را مأمور مىكند كه زود در فكر حل مشكل برآيد . چون درد است ، انسان را ناراحت مىكند و دائماً به او مىگويد هرطور هست اين درد را درمان كن .
اين است كه خود درد - حتى دردهاى جسمانى و عضوى - نعمت است ، احساس است ، آگاهى و بيدارى است . آگاهى و بيدارى خوب است ، ولو انسان از اينكه يك ضايعهاى در بدنش پيدا شده است آگاه شود . مولوى در اينجا چقدر شيرين مىگويد :
حسرت و زارى كه در بيمارى است * وقت بيمارى همه بيدارى است
پس بدان اين اصل رااى اصل جو * هركه را درد است ، او برده است بو
هركه او بيدارتر ، پردردتر * هركه او آگاهتر ، رخ زردتر « 1 »
بعد ، از اينجا گريز مىزند به آن حرفهايى كه خودش در اين زمينهها دارد .
مىگويد : هركسى كه صاحبْ درد است ، به هر اندازه كه در عالم درد دارد و دردى را احساس مىكند كه ديگران احساس نمىكنند ، به همين نسبت از ديگران بيدارتر و آگاهتر است . بى دردى مساوى است با لَختى ، بى حسى ، بى شعورى ، بى ادراكى ، و احساس درد مساوى است با آگاهى و بيدارى و شعور و ادراك . انسان اگر امرش داير باشد كه راحت باشد و درد را احساس نكند ، يعنى جاهل و لَخت و بىدرد باشد ، و يا هوشيار باشد و درد را در خود احساس كند [ كدام را انتخاب مىكند ؟ ] آيا انسان ترجيح مىدهد كه هوشيار و آگاه باشد ولى درد را احساس كند ، يا بىهوش و كودن و احمق باشد و درد را احساس نكند ؟ ناراحتى هوشيار و آگاه ترجيح دارد بر
هامش
( 1 ) [ بين بيتهاى اول و دوم چند بيت ديگر نيز هست . ]