نيست . پس به تحقيق مىتوانيم بگوييم كه مدت استعمال يك جنس عامل مهم تعيين بهاى آن نيست .
حداكثر بيان فوق اين است كه جنس و فرم هميشه يگانه عامل تعيين كننده بها نيست ، اما با اين كه يكى از عوامل ارزش باشد منافات ندارد ، بلكه در بعضى اجناس از قبيل جواهرات مىتوان گفت يگانه عامل ، جنس است . ثانياً در بيان فوق اختلاف جنس فقط از لحاظ دوام در نظر گرفته شده و به « مدت استعمال » استناد شده ، اما بايد دانست اختلاف جنس تنها از لحاظ دوام نيست ، ظرافت و شفافيت و يا بعضى خواص طبيعى نيز ممكن است دخالت داشته باشد . و اما فرم مربوط است به كيفيت و شكل مصنوعى ، و مربوط است به ابتكار نه كار .
سپس در صفحه 15 مىگويد : .
شايد بهاى كلاه از بهاى بشقاب بيشتر است ، براى اينكه معمولًا كلاه مفيدتر از بشقاب است ، زيرا در موقع اضطرار ممكن است از بشقاب صرف نظر كرد و از ديگ غذا خورد يا يك بشقاب از همسايه به عاريه گرفت ، ولى كلاه را به آسانى عاريه نمىدهند و در يخبندان زمستان و برف و بوران بىكلاه نمىتوان از خانه بيرون آمد . اگر كمى دقت كنيم مىفهميم كه مفيد بودن هم دليل كافى و قاطع براى تعيين بهاى اجناس نيست ، زيرا بهاى نان از بهاى توتون و سيگار بسيار كمتر است . . . اگر چنين باشد با كدام مقياس عددى مىتوانيم درجه احتياج خود را نسبت به كالاهاى معين بسنجيم « 1 » ؟ از طرف ديگر بايد بدانيم كه درجه احتياج بشر به اجناس مختلف و درجه مفيد بودن آنها بسيار نسبى و متغير است . مثلًا فرض كنيم يك دانشجوى فقير و يك تاجر ثروتمند براى خريد يك شلوار به دكان خياطى بروند . . .
در اينجا نيز نويسنده مىگويد مفيد بودن دليل كافى و قاطع نيست ، تلويحاً
هامش
( 1 ) بعداً راجع به مقياس بودن عرضه و تقاضا بحث خواهد شد .