حقوق يكديگر كافى نيست ، از صلح مسلح كارى ساخته نيست . چيزى بالاتر و اساسىتر ضرورت دارد ؛ اتحاد و يگانگى و آميخته شدن روحها بايد تحقق پذيرد ، همچنانكه در صلح و سازش ميان پدران و فرزندان نيز چيزى بالاتر از عدم تعرض ضرورى است . متأسفانه مغرب زمين به علل تاريخى و احياناً منطقهاى با عواطف ( حتى در محيط خانوادگى ) بيگانه است . صلح خانوادگى از نظر غربى با صلح سياسى يا اجتماعى تفاوتى ندارد . غربى همان طورى كه با تمركز نيرو در مرز دو كشور صلح برقرار مىكند ، مىخواهد با تمركز قوهء دادگسترى در مرز حيات زن و مرد صلح برقرار كند ، غافل از اينكه اساس زندگى خانوادگى برچيده شدن مرز است ، وحدت است ، بيگانه شمردن هر نيروى ديگر است .
غرب پرستان به جاى اينكه مغرب زمين را به اشتباهاتش در مسائل خانوادگى واقف كنند و به افتخارات خود بنازند چنان در همرنگ شدن با آنها سر از پا نمىشناسند كه خودشان را هم فراموش كردهاند . اما اين خود گم كردن ديرى نخواهد پاييد و با زمانى كه مشرق زمين شخصيت خود را باز يابد و قلّادهء بندگى غرب را پاره نمايد و به فكر مستقل و فلسفهء مستقل زندگى خويش تكيه كند ، فاصلهء زيادى نداريم .
در اينجا ذكر دو مطلب لازم است :
اسلام از هر عامل انصراف از طلاق استقبال مىكند
1 . ممكن است بعضى افراد از گفتههاى پيش چنين نتيجه گيرى كنند كه ما مدعى هستيم براى طلاق مرد هيچ گونه مانعى نبايد به وجود آورد ؛ همين كه مردى تصميم به طلاق گرفت بايد راه را از هر جهت به روى او باز گذاشت . خير ، چنين نيست .
آنچه ما در بارهء نظر اسلام گفتيم فقط اين بود كه از زور و جبر قانون نبايد به عنوان مانع در جلو مرد استفاده كرد . اسلام از هر چيزى كه مرد را از طلاق منصرف كند استقبال مىكند . اسلام عمداً براى طلاق شرايط و مقرراتى قرار داده كه طبعاً موجب تأخير افتادن طلاق و غالباً موجب انصراف از طلاق مىگردد .
اسلام علاوه بر اينكه مجريان صيغه و شهود و ديگران را توصيه كرده كه با كوششهاى خود مرد را از طلاق منصرف كنند ، طلاق را جز در حضور دو شاهد عادل صحيح نمىداند ، يعنى همان دو نفرى كه اگر بنا باشد طلاق در حضور آنها صورت بگيرد ، به واسطهء خاصيت عدالت و تقواى خود منتهاى سعى و كوشش را براى ايجاد