و مىكنند . اسلام با عوامل ناجوانمردى و بىوفايى و هوسبازى سخت نبرد مىكند اما حاضر نيست زن را به زور به ناجوانمرد و بىوفا بچسباند . اما غربيان و غرب پرستان روز به روز بر عوامل ناجوانمردى و بىوفايى و هوسبازى مرد مىافزايند ، آنگاه مىخواهند زن را به زور به مرد هوسباز و بىوفا و ناجوانمرد بچسبانند . . .
تصديق مىفرماييد كه اسلام با اينكه ناجوانمردان را به هيچ وجه در نگهدارى زن مجبور نكرده و آنها را آزاد گذاشته است و همهء مساعى خود را در راه زنده نگه داشتن روح انسانيت و جوانمردى به كار برده است ، عملًا توانسته است به ميزان بسيار قابل توجهى از طلاقهاى ناجوانمردانه بكاهد ، در صورتى كه ديگران كه توجهى به اين مسائل ندارند و همهء سعادتها را از زور و سرنيزه طلب مىكنند موفقيتهاى بسيار كمترى در اين زمينه داشتهاند . گذشته از طلاقهايى كه به تقاضاى زنان در اثر ناسازگارى و به قول مجلهء نيوزويك به خاطر « كامجويى » زنان صورت مىگيرد ، طلاقهايى كه به وسيلهء بوالهوسى مردان در آنجاها صورت گرفته و مىگيرد از آنچه در ميان ما صورت مىگيرد بسى افزونتر است .
طبيعت صلح خانوادگى با ساير صلحها جداست
بهطور قطع در ميان زن و مرد بايد صلح و سازش برقرار باشد . اما صلح و سازشى كه در زندگى زناشويى بايد حكمفرما باشد با صلح و سازشى كه ميان دو همكار ، دو شريك ، دو همسايه ، دو دولت مجاور و هم مرز بايد برقرار باشد تفاوت بسيار دارد .
صلح و سازش در زندگى زناشويى نظير صلح و سازشى است كه ميان پدران و مادران با فرزندان بايد برقرار باشد كه مساوى است با گذشت و فداكارى و علاقه مندى به سرنوشت يكديگر و شكستن حصار دوگانگى و سعادت او را سعادت خود دانستن و بدبختى او را بدبختى خود دانستن ، بر خلاف صلح و سازش ميان دو همكار يا دو شريك يا دو همسايه يا دو دولت مجاور .
اين گونه صلحها عبارت است از عدم تعرض و عدم تجاوز به حقوق يكديگر . در ميان دو دولت متخاصم « صلح مسلح » هم كافى است . اگر نيروى سومى دخالت كند و نوار مرزى دو كشور را اشغال كند و مانع تصادم نيروهاى دو كشور شود ، صلح برقرار شده است زيرا صلح سياسى جز عدم تعرض و عدم تصادم مفهومى ندارد .
اما صلح خانوادگى غير از صلح سياسى است . در صلح خانوادگى عدم تجاوز به