- باز هم برو بگرد . يك انگشتر آهنى هم كه بياورى كافى است .
دومرتبه رفت و برگشت و گفت : انگشتر آهنى هم در خانهء ما پيدا نمىشود . من حاضرم همين جامه كه به تن دارم مهر اين زن كنم .
يكى از اصحاب كه او را مىشناخت گفت : يا رسول اللَّه ! به خدا اين مرد جامهاى غير از اين جامه ندارد . پس نصف اين جامه را مهر زن قرار دهيد .
پيغمبر اكرم فرمود : اگر نصف اين جامه مهر زن باشد كداميك بپوشند ؟ هر كدام بپوشند ديگرى برهنه مىماند . خير ، اينطور نمىشود .
مرد خواستگار سر جاى خود نشست . زن هم به انتظار ، جاى ديگرى نشسته بود .
مجلس وارد بحث ديگرى شد و طول كشيد . مرد خواستگار حركت كرد برود . رسول اكرم او را صدا كرد :
آهاى بيا .
آمد .
- بگو ببينم قرآن بلدى ؟ .
- بلى يا رسول اللَّه ! فلان سوره و فلان سوره را بلدم .
- مىتوانى از حفظ قرائت كنى ؟ .
- بلى مىتوانم .
- بسيار خوب ، درست شد . پس اين زن را به عقد تو در آوردم و مهر او اين باشد كه تو به او قرآن تعليم بدهى .
مرد دست زن خود را گرفت و رفت .
در باب مهر مطالب ديگرى هست ولى ما سخن را همين جا كوتاه مىكنيم .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 212
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢١٢