تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
- باز هم برو بگرد . يك انگشتر آهنى هم كه بياورى كافى است . دومرتبه رفت و برگشت و گفت : انگشتر آهنى هم در خانهء ما پيدا نمىشود . من حاضرم همين جامه كه به تن دارم مهر اين زن كنم . يكى از اصحاب كه او را مىشناخت گفت : يا رسول اللَّه ! به خدا اين مرد جامه‌اى غير از اين جامه ندارد . پس نصف اين جامه را مهر زن قرار دهيد . پيغمبر اكرم فرمود : اگر نصف اين جامه مهر زن باشد كداميك بپوشند ؟ هر كدام بپوشند ديگرى برهنه مىماند . خير ، اين‌طور نمىشود . مرد خواستگار سر جاى خود نشست . زن هم به انتظار ، جاى ديگرى نشسته بود . مجلس وارد بحث ديگرى شد و طول كشيد . مرد خواستگار حركت كرد برود . رسول اكرم او را صدا كرد : آهاى بيا . آمد . - بگو ببينم قرآن بلدى ؟ . - بلى يا رسول اللَّه ! فلان سوره و فلان سوره را بلدم . - مىتوانى از حفظ قرائت كنى ؟ . - بلى مىتوانم . - بسيار خوب ، درست شد . پس اين زن را به عقد تو در آوردم و مهر او اين باشد كه تو به او قرآن تعليم بدهى . مرد دست زن خود را گرفت و رفت . در باب مهر مطالب ديگرى هست ولى ما سخن را همين جا كوتاه مىكنيم .