مختار سر پليد او را به مدينه فرستاد . « 1 »
2 - عمر سعد
اين عنصر پليد با واسطههاى بسيارى ، در روزهاى آغازين حكومت مختار از او امان نامه گرفت . و مختار در امان نامهاش نوشت ؛ در صورتى از او كارى سر نزند و از كوفه بيرون نرود ، در امان است و بدين وسيله راه را براى كيفر او باز گذاشته بود . از اين رو روزى در ميان ياران گفت : فردا عنصرى گود چشم و دراز پايى را خواهيم كشت كه از كشتن او ايمان آوردگان دلشاد و فرشتگان شادمان مىگردند .
فرداى آن روز مختار ، « ابو عمره » ، يكى از ياران خويش را براى دستگيرى او گسيل داشت . فرستادهء مختار بر او وارد شد و گفت : امير را درياب كه تو را احضار كرده است . او برخاست تا حركت كند ، امّا جبّهاش به پايش پيچيد و بر زمين افتاد و ابو عمره با شمشير آختهاش او را هدف گرفت و از پا درآورد . سر او را برگرفت و نزد مختار برد ، پسرش « حفص » براى نجات او رفته بود كه « مختار » با اشاره به سر پدرش گفت : اين سر را مىشناسى ؟ « أتعرف هذا الرأس ؟ » ، وقتى نگاه كرد ، ديد سر پدرش مىباشد . گفت : آرى و ديگر زندگى پس از او برايم گوارا نيست .
مختار گفت : راست مىگويد ، او را نيز در دوزخ نزد پدرش بفرستيد ! و آن گاه پس از كشته شدن آن دو ، سر ابن سعد را به محمّد حنفيّه فرستاد و گفت : يكى به انتقام كشته شدن حسين عليه السّلام و ديگرى در برابر جوان انديشمند او ، على اكبر . و افزود ، به خدا سوگند اگر سه ربع قريش را بكشم با يك بند انگشتان آنان برابرى نمىكند . . .
و اين گونه نفرين حسين عليه السّلام و پيشگويى او ، تحقّق يافت كه پس از روشنگرى بسيار و اتمام حجّت به عمر سعد فرمود : براى رسيدن به رياست و هواى دل ، به كشتن من كمر بستهاى ، امّا به هوش باش كه از گندم رى نخواهى خورد . . .
و آن پليد دنيا پرست به تمسخر گفت : اگر از گندم آن نخورم جو آن نيز خوب و مرا بسنده است . . .
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 87 .