بكشانى و در اين كوى و آن برزن بگردانى ؟
آيا اين از عدل و داد است كه بدين وسيله حريم امنيّت و پردهء كرامت آنان را كنار زنى و چهرههايشان را نمايان سازى ؛ تا آشنا و بيگانه ، مردم شهر و روستا ، دور و نزديك ، ريشهدار و بىريشه و تبار ، بر آنان بنگرند و آنان در برابر ديدگان و تماشاگران باشند ؟ آن هم در شرايطى كه نه از مردان دلير و آزادمنش اين خاندان پرشكوه ، كاروانسالارى بر ايشان مانده است ، و نه پشت و پناهى كه از حقوق و آزادى آنان دفاع كند ؟ ! راستى چگونه مىتوان به كسى اميد بست كه دهان و دندانش جگر پاكان و شايستهكرداران را جويد و بيرون ريخت و گوشت و پوست و سلّولهاى وجودش از خون شهيدان راستين راه آزادى و آزادگى و اصلاحطلبى روييده است ؟ ! ! و چگونه از كسى كه دلش از كينه و عقدهء ما خاندان رسالت آكنده است ، مىتوان انتظار آن را داشت كه به دشمنى ما شتاب نگيرد و در اين راه ، راه افراط و ددمنشى و مرزناشناسى نپيمايد ؟ ! آرى ، چنين كسى با چشم و كينه و ددمنشى بر ما خواهد نگريست ، در دشمنى با ما فروگذار نخواهد كرد و بىآنكه از گناه و بيداد بپرهيزد و دستيازيدن به اين جنايتهاى هولناك را بزرگ و رسوايى برانگيز شمارد ، بسان تو اى يزيد ! گستاخى مىكند و مىگويد : ( 1 ) اى كاش پدران و نياكانم بودند و فرياد شادى سر مىدادند و مىگفتند : هان اى يزيد ! بزن ! بزن ! كه دستت فلج مباد ! و اين در حالى است كه با چوب بيداد بر دندانهاى سرور و سالار جوانان بهشت مىنوازى ! بر همان لب و دندانى كه بوسهگاه پيامبر خدا بود ! هان اى يزيد ! چرا به اين جنايتها دست نزنى ؟ ! و چرا چنين ياوهها نسرايى ؟ تو كه جنايات بىشمارى كردى ! پوست از زخم دل چاك چاك ما برداشته و با ريختن خون پاك فرزندان پيامبر ، به نسل كشى پرداختى و آنان را ريشهكن كردى و در همان حال ، هم نعره بر مىآورى و نياكانت را صدا مىزنى و چنين مىپندارى كه صدايت به گوش آنان مىرسد ؛ امّا تو نيز به زودى به همان جايى كه آنان رفتند ، خواهى رفت و به زودى به همانان خواهى پيوست و آن گاه در آنجا خواهى گفت : اى كاش لال بودم و چنان نمىگفتم و ناتوان بودم و دست به اين
مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 334
مساهمون: على كرمى
ص٣٣٤