« لقد رأيت رسول اللَّه يقبّل موضع قضيبك من فيه . »
فرياد قهرمانانهء ديگر
( 1 ) از « سعد » ، فرزند معاذ و « عمر » فرزند سهل كه در كاخ شوم « عبيد » در آن نشست حضور داشتند ، چنين آوردهاند :
ما در آن نشست بوديم كه « ابن زياد » با چوبدستى خويش بر بينى و دو چشم نازنين و زيباى حسين عليه السّلام و لب و دندان او مىنواخت . سكوتى مرگبار بر آنجا سايه افكن بود كه به ناگاه شير مردى آزادمنش فرياد اعتراض سر داد و سخن حقّى را در برابر عنصر بدمست و بيدادپيشهاى طنين افكن ساخت ؛ او « زيد » بود فرزند دلاور « ارقم » ، از ياران پيامبر ؛ اين مرد با ديدن آن منظرهء جانسوز خروشيد كه :
« ارفع قضيبك يا ابن مرجانة ! إنّى رأيت رسول اللَّه واضعا شفتيه على موضع قضيبك ! » هان اى پسر مرجانه ! چوبت را از اين لب و دندان مبارك بردار ! به خدا سوگند خود ديدم كه پيامبر خدا لبهاى مبارك خويش را بر اين لب و دندان نهاده بود و مىبوسيد و اين چهرهء درخشان و سيماى ملكوتى و نورافشان را مىبوييد ! رويت سياه باد ! چه مىكنى ؟ و آن گاه گريهاى دردآلود و پر معنا سر داد و از پى آن به عنوان اعتراض تالار كاخ استبداد را ترك كرد ! هنوز چند قدم دور نشده بود كه جلّاد اموى نعره بر آورد كه : ( 2 ) « أبكى اللَّه عينيك يا عدوّ اللَّه ! لولا أنّك شيخ قد خرفت و ذهب عقلك لضربت عنقك ! » هان اى دشمن خدا ! خدا ديدگانت را بگرياند ! چشمانت هماره در گريه باد ! اگر پيرى خرفت نشده و خرد از كف نداده بودى گردنت را مىزدم ، امّا چه كنم كه دستخوش پيرى و بىخردى شدهاى ! زيد ، بازگشت و گفت : اينك كه شنيدن حق بر تو گران است ، اين سخن را بشنو تا بيشتر در آتش خشم و كينهات بسوزى ! هان اى « عبيد » ! خودم روزى پيامبر خدا را ديدم كه حسن عليه السّلام را بر زانوى راست و حسين عليه السّلام را بر زانوى چپ نشانده ، و هر يك از دو دست مباركش را بر يكى از نور ديدگانش نهاده بود و رو به بارگاه خدا نيايشگرانه مىگفت : پروردگارا ! من اين دو نور