( 1 ) « أليس قتل اللَّه على بن الحسين ؟ » امام فرمود : برادرى داشتم به نام « على » كه هواخواهان و طرفداران خشونت پيشه و حق ستيز شما او را كشتند .
« كان لى اخ يسمّى عليّا قتله النّاس . »
« عبيد » فرياد بر آورد كه : خدا او را كشت ، نه . . .
« بل اللَّه قتله ! » امام سجّاد فرمود : آرى ، هر كس كه بميرد ، خدا او را مىميراند ؛ چرا كه مرگ و زندگى به دست خداست ، امّا سپاه تو برادرم را كشت !
«
اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها
. »
دگر باره آتش كينه و خشم « عبيد » از منطق رسواگر و ستم ستيز امام سجّاد زبانه كشيد و گفت : تو هنوز هم اين اندازه جرأت و جسارت دارى كه در تالار كاخ من ، هر چه مىگويم پاسخ مرا مىدهى و از برنامه و راه و رسم پدرت دفاع مىكنى ؟ ! « و بك حراك لجوابى ؟ ! » و آن گاه نعره بر آورد كه : او را ببريد و گردنش را بزنيد ! ( 2 ) « اذهبوا به فاضربوا عنقه . »
آن حضرت فرمود : هان اى پسر مرجانه ! آيا مرا از بستن و كشتن مىترسانى ؟ مگر هنوز نمىدانى كه شهادت در راه حق ، شيوهء دليرانهء ماست و جان را در راه خدا تقديم داشتن مايهء سرفرازى و كرامت ما ! ما را از چه مىترسانى ؟
« أ بالقتل تهدّدنى يا ابن مرجانة ! أما علمت أنّ القتل لنا عادة و كرامتنا الشّهادة ! »
اينجا بود كه عمّهء قهرمانش ، زينب از جا برخاست و دست در گردن يادگار برادر انداخت و رو به « عبيد » فرمود :
« حسبك من دمائنا ؛ فاعتنقته و قالت : « إن قتلته فاقتلنى معه . »
هان اى پسر مرجانه ! آيا اين همه خونى كه از ما خاندان پيامبر بر ريگهاى تفتيدهء نينوا ريختهاى تو را بسنده نيست و باز هم در پى شرارت و خونريزى هستى ؟ ! نه ! به خداى سوگند او را رها نخواهم ساخت ؛ اگر مىخواهى او را بكشى ، بايد مرا هم به همراه او بكشى ! « عبيد » ، بهت زده به زينب نگريست و براى فرار از پذيرش شكست و زبونى زور