و فريب در برابر آزادگى و منطق و عدالتخواهى و فداكارى ، رو به حاضران كرد و گفت : شگفتا از خويشاوندى اينان ! راستى خويشاوندى و پيوند اينان ، پيوندى گسست ناپذير است ؛ ( 1 ) بنگريد ! زينب دوست مىدارد ، اگر او را مىكشم ، وى را نيز به همراهش بكشم ! به ناگزير دستور داد : « على » را رها كنيد ! [ و بدينسان جوان انديشمند و گرانقدر حسين و يادگار دلير او ، يكّه و تنها و در بند اسارت ، با سخنان كوبنده و نيرومند و دليرانهاش دشمن فاتح و سفاك و عنصر كينه جو و عقدهاى را در كاخ پوشالىاش ، آن هم در برابر انبوه دژخيمانش به رسوايى كشيد و او را با آن همه بىحيايى و وقاحت ، سر جايش نشاند ؛ و ضمن به نمايش نهادن شهامت وصف ناپذير و درايت تحسين برانگيزش ، چگونه سخن گفتن با ظالمان و دفاع از حق و عدالت را به عصرها و نسلها آموخت . ]
بيان حقيقت در برابر دژخيمى بيدادگر
( 2 ) « عبيد » مست زر و زور و فريب و تزوير بود و مىپنداشت كه هنر كرده است ؛ از اين رو همان گونه كه در تالار كاخ استاندارى نشسته بود ، دستور داد سر مقدّس حسين عليه السّلام را در برابرش نهادند ؛ و آن گاه با لبخند مستانهاى دست به چوب برد و به شقاوت و قساوتى ديگر دست زد .
« انس بن مالك » كه از ياران پيامبر خدا بود ، در اين مورد آورده است كه : من در تالار دار الاماره بودم كه سر مقدّس حسين عليه السّلام را در برابر « عبيد » ديدم . او با چوبدستى با لب و دندانهاى سپيد و زيباى يادگار پيامبر بازى مىكرد و بر آنها مىنواخت و مىگفت :
« انّه كان حسن الثغر ! ! » راستى حسين چه دندانهاى زيبا و شفاف و خوبى داشت ! ! من با ديدن اين منظرهء جانسوز ، ديگر توان سكوت نداشتم ؛ از اين رو گفتم : هان اى پسر مرجانه ! به خداى سوگند ، ناگزيرم حقيقتى را كه تو را خوشايند نيست و ناراحت مىشوى ، در اينجا بگويم ؛ بادا باد ! ! « عبيد » ! به خداى سوگند خود ، پيامبر خدا را ديدم كه همين لب و دندان زيبا را كه اينك تو بر آن چوب مىزنى ، مىبوسيد ؛ هيچ مىدانى چه مىكنى ؟