تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
طاغيتك اللعين . . . . » هان اى دشمن خدا گويندهء اين سخن منم ، من . آيا شما دژخيمان عوامفريب ، پاكان و پاكيزگان روزگار را - كه خداى فرزانه از هر پليدى و گناه پاكشان گردانيده است - مىكشيد و باز هم ادعاى اسلام و ايمان و رهبرى و امامت مردم مسلمان را بر زبان داريد ؟ اى داد از غربت و بىكسى اسلام ! اى فرياد از بىپناهى دين و آيين ! اى دريغ و درد از تنهايى عدالت خواهان و اصلاح طلبان ! اى واى از بىيار و ياورى ستم‌ستيزان و حق طلبان ! كجايند فرزندان مهاجر و انصار تا از تو و از رهبر خون آشام تو انتقام خونهاى پاك آزاديخواهان و پيشواى بزرگ آزادى را بگيرند ! ] « عبيد » شكست و رسوايى ديگرى را دريافت داشت و به ناگزير دستور باز داشت پير دلاور را صادر كرد ، امّا بستگان « عبد اللَّه » به پا خاستند و او را از محاصرهء دژخيمان تاريك انديش و بيرحم اموى نجات داده و به خانه‌اش آوردند . پس از ساعتى ، امير استبداد دگر باره فرمان بازداشت او را صادر كرد و به مزدورانش گفت : برويد و اين نابينا را - كه خدا دلش را نابينا ساخته است - دستگير كنيد و بياوريد ! ( 1 ) اين خبر به گوش قبيلهء « ازد » و گروه‌هاى « يمن » رسيد و آنان دست در دست هم به دفاع از پير فرزانه و پارساى روزگار خويش برخاستند و كار را بر نيروهاى سركوبگر رژيم اموى سخت كردند . « عبيد » گروه‌هاى ديگرى را به يارى گردان « اشعث » گسيل داشت و فرمان آتش و كشتار داد . پيكارى سخت ميان دو طرف آغاز گرديد و گروهى از دو سو كشته شدند و سپاه « عبيد » به خانهء پير دلاور رسيد و ضمن در هم شكستن درب خانهء « عبد اللَّه » از هر سو به خانه ريختند . دختر پير دلاور ، او را از ورود تجاوزكاران آگاه ساخت و او گفت : دخترم ! غم مخور ! شمشير مرا بده تا از خود دفاع كنم ! و آن گاه شمشيرش را از دخترش گرفت و دليرانه به دفاع از حقوق و آزادى و جان خويش پرداخت .
مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 312 | على كرمى / ابن نما الحلي