اعلان شد و آنان همه را بسان غنائم جنگى به غارت بردند ! ! و به اين نكته در اين سرودهام در بارهء خاندان پيامبر اين گونه اشاره كردهام :
و لما طعنتم نازحين و ضمّكم * مقام به الجلد العزيز ذليل
و صرتم طعاما للسيوف و لم يكن * لما رمتموه منهج و وصول
و أموالكم فىء لآل اميّة * و بدركم قد حان منه أفول
( 1 ) پس از آنكه پيشواى آزادى سپاه شوم اموى را به شيوهء آزادمنشانه و انسانى فرا خواند و از شرارت هشدار داد ، « شمر » گام به پيش نهاد و گفت : هان اى پسر فاطمه ! چه مىگويى ؟
آن حضرت فرمود :
« أقول : إنّى اقاتلكم و تقاتلونى و النّساء ليس عليهنّ جناح . »
سخن من اين است كه : من در حال دفاع هستم و با شما تبهكاران مىجنگم و شما نيز به جنگ من آمدهايد و بر بانوان حرم پيامبر ، حتى به پندار شمايان هم گناهى نيست ، پس گروههاى فشار و سردستههاى اراذل و اوباش اموى را از هجوم به سراپردهام باز داريد .
« شمر » گفت : اين سخن تو درست است و چنين خواهد شد .
و آن گاه بود كه سپاه اموى از هجوم بردن به خيمهها و غارت سراپرده خاندان وحى و رسالت باز ايستاد و دگر باره به پيكارى سخت بر ضد پيشواى آزادى دست يازيد و باران تيرها و نيزهها و شمشيرها را از هر سو بر سالار شايستگان فرو باراند ؛ به گونهاى كه سراپاى او غرق در خون و از زخمها پوشيده شد و فراتر از هفتاد و چند زخم كارى بر بدنش وارد آمد و آن حضرت در همان حال كه از فشار خستگى و تشنگى و زخمهاى بىشمار دستخوش ضعف شده بود اندكى آب خواست ، امّا آنان از دادن اندكى آب هم خوددارى ورزيدند و همچنان جنگ نابرابر ، بيرحمانه و ناجوانمردانه خود را بر ضد او ادامه دادند .
سالار شايستگان ديگر توان ايستادن نداشت كه از جنگ باز ايستاد و درست در آن لحظه بود كه سنگى از سوى سپاه اموى آمد و بر پيشانى او نشست و آن را درهم شكست و از پى آن ، تير سه شاخه و مسمومى آمد و قلب نازنين قلب تپنده آزادگى و عدالت و اصلاحطلبى را نشانه رفت .